<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>جايي براي زندگي</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 18 Jul 2008 12:21:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;دري هستم &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;كه مي توانست به آسمان باز شود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;اگر لولايش به زمين &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چفت نبود&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;                 لیلا فرجامی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;STRONG&gt;ـ بعد نوشتم كه&lt;/STRONG&gt; : خسرو شكيبايي هم رفت و   از اندك دوست داشتني هايم يكي كم شد  ،  بغضم گرفت خيلي ، دلم تنگ شد ، فكر كردم با خودم ،  نه به خاطر اينكه يك هنرمند بزرگ بود يا يك بازيگر معروف ، با خودم نگفتم كه حيف شد يا زود رفت ، قيصر كه رفت اينو گفتم ، چون قيصر تازه قيصر شده بود و هنوز خيلي حرفها بود كه بايد ازش مي شنيديم  ، قيصر ديگه از جنگ نمي گفت ، از صلح مي گفت ، و هنوز بايد مي موند و مي گفت ،  ولي فيلسوف مهربان خانه سبز همه چيزهايي كه دلمون مي خواست رو بهمون داد  ، همه نقش هايي كه اگر شكيبايي نبود هيچ وقت نمي فهميديمشون ، همه حس هايي كه لازم بود حس كنيم ، همه ديالوگ هايي كه فقط بايد اونجوري گفته مي شد كه اون ميگفت ، افسوس نخوردم راستش  ، دلم براي جامعه هنري هم نسوخت ، فقط بغضم گرفت  فقط دلم براي خودش تنگ شد  كه &lt;STRONG&gt;دوستش داشتم&lt;/STRONG&gt; ...  &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 18 Jul 2008 12:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=129</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قصه توپ ها و آدم ها</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بچه تر كه بودم بيشتر اوقات فراغت و غير فراغتمون رو توي زمين هاي خاكي فوتبال بازي ميكرديم ، با توپ هاي پلاستيكي كه عمر همشون چند روز بيشتر نبود ، يه موقع هايي هم از توپ هاي پاره شده قبلي واسه توپ هاي جديدمون جلد درست ميكرديم كه بيشتر عمر كنن ،يه توپ هايي هم بودن كه آدم بيشتر بهشون علاقه داشت ، حالا به خاطر رنگشون يا جنسشون يا هر چي ،وقتي اين توپ ها سوراخ مي شدن دلت ميگرفت ، واسه همين سعي ميكردي كه مواظبشون باشي ،يه موقع هم مي اومدي روشون يه چيزايي مي نوشتي ،كه مشخص باشه اين توپ مال توئه ،من ولي كم كم با يه قانون تلخ آشنا شدم : هر توپي كه بهش علاقه مند ميشدم و روش يه چيزي مي نوشتم يا علامت مي ذاشتم زودتر از بقيه توپ ها سوراخ مي شد ! واسه همين سعي ميكردم علاقه م رو به توپ هايي كه دوسشون داشتم حتي الامكان مخفي كنم چون مي ترسيدم كه زود از دستشون بدم ! نمي دونم چي شد كه اين قانون نانوشته بعد ها همراه من موند ، قصه توپ هاي پلاستيكي مدتهاست كه تموم شده ولي بعد از اون كه قصه علاقه به آدمها شروع شد من شدم يه پسر ترسو كه هميشه نگران از دست دادن علاقه هاشه ، حالا وقتی مي خوام بنویسم ازت ،  می ترسم ! حالا وقتي مي خوام جلوي اسمت علامت بذارم ، وقتي مي خوام برات شعر بگم مي ترسم ! مي ترسم تو هم بري توي خاطره هام ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Jul 2008 12:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خبر خوب</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز كه زنگ زدم به مادرم و بهم خبر داد كه مريم داره عروسي مي كنه تازه فهميدم خيلي وقته خبر خوب نشنيدم ! خوشحال شدم واقعن ،  مريم يكي از دخترهاي فاميله كه چند سال پيش  پدر و مادرش از هم جدا شدن و از اون موقع توي خونواده ما زندگي ميكنه يعني پيش خواهرم كه داماد ما عموي مريم ميشه ،  جالبه همون موقع كه مادرم داشت اين خبر رو ميداد زنگ خونه مادرم رو زدن و كسي نبود جز عروس خانم ، خوشحال بود ، بهم گفت كه بايد براي مراسم بياي چون دايي عروس بايد باشه ، به من ميگه دايي ، گفتم من عروسي هر كي رو نيام عروسي تو رو حتمن ميام ، با وجودي كه هميشه سربرش مي ذاشتم ولي مثل بچه خواهرم برام عزيز بود  ، يه امام زاده نزديك شهر ما هستش كه چون بالاي كوهه نميشه با ماشين  رفت و بايد  حدود سه چهار ساعت پياده بري كه برسي اونجا ،  چند ساله  برنامه ما اينه يكي از روزهاي تعطيلات عيد به اتفاق بچه هاي فاميل و بعضي از بزرگتر ها صبح زود راه ميافتيم و ميريم اونجا ، مسيرش با اينكه طولانيه ولي موقع عيد واقعن قشنگه ،  مريم از اوناييه كه تقريبن هر سال با ما مياد  ، يه شوخي هم بين بچه ها هست كه هر دختري كه بياد اونجا سال آينده حتمن بختش باز مي شه ، من هم هميشه سربرش ميذاشتم كه بابا دست از سر اين امامزاده وردار ! امروز بهش گفتم بالاخره اين امامزاده از دست تو راحت شد ! خنديد ولي اين بار خندش با هميشه فرق داشت ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;  &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 20:08:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;صبح ساعت ۷ از خواب بيدار بشي  بري دنبال يه لقمه نون تا غروب اون وقت تازه دلت مي خواد زودتربرسي خونه و خودت رو پهن كني روي اون مبله جلوي تلويزيون و خستگيهات رو دود كني ! تازه يادت مياد كه بايد ساعت ۸ تا ۱۰ بري كلاس زبان اون هم  اوري دي ! بعد كلاس هم بايد زودتر خودت رو برسوني به يورو ۲۰۰۸ و شانس بياري كه بازي به وقت اضافه هم نكشه كه بتوني فردا ش ساعت ۷ از خواب بيداري شي بري دنبال ... اون وقت مياي سراغ وبلاگت ميبيني كه روش نوشته : يكي بياد من رو آپ كنه لطفن ! تازه چند تا كتاب و چند تا فيلم هم توي خونه هي بهت تيكه مي ندازن كه تحويل بگير برادر ! يه سري هم قبض آب و برق و تلفن ماه هاست هي بهت كارت زرد ميدن ! ظرفاي آشپزخونه هم راه افتادن همه جاي خونه رو پر كردن كه ما هم هستيم ! ماشينت هم اونقدر كارواش نرفته كه شهرام مياد روي شيشش برات پيغام مي نويسه كه زنگ زدم جواب ندادي اومدم خونه نبودي ... ولي با همه اينا اين سريال روزي روزگاري رو عشق است ! شبكه يك ساعت يك ونيم نصف شب !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 22:25:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكواة فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مبركة زيتونه...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خدا نور آسمانها و زمين است داستان نورش به مشكاتي مي ماند كه در آن چراغي روشن باشد و آن چراغ در ميان شيشه اي كه تلاءلو آن گويي ستاره ايست درخشان و روشن از درخت مبارك زيتون ...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوره نور آيه ۳۵&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 20 Jun 2008 22:04:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اتفاق خوب یعنی تو ،  میان این همه ، گوشه ای از همین شهر ،  لابلای این روزها ، میان این صداها و بوق ها و الو و تق و توق و برو و  بیا و ارتحال و کرایه خونه و کارهای عقب مونده و آدم های ناراحت ... بشنومت گاهی ، ببینمت کمی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اتفاق خوب یعنی همین که تو هستی...  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پ.ن : امروز توی محل کار بالاخره نامه جابجاییم امضا شد، و رفتم که برم  قسمت طراحی ، مدتها بود که می خواستم اینکار رو بکنم و نمی شد  ،  ولی بالاخره شد  ، کارم تا الان نظارت و برنامه ریزی بود با وجودی که پیشرفت خوبی داشتم و اونجا واسه خودم &lt;A href=&quot;http://www.ultraesfand.blogfa.com/post-82.aspx&quot; target=_blank&gt;رئیس جمهور&lt;/A&gt; بودم ! ولی همیشه عاشق طراحی بودم ، فعلن ملالی نیست جز دوری &lt;A href=&quot;http://ultraesfand.blogfa.com/post-63.aspx&quot; target=_blank&gt;نعمان&lt;/A&gt; که می دونم دلم براش تنگ می شه و همینطور همکارای قبلیم که بهشون عادت کرده بودم  ،  نعمان تو این چند روزه کلی منو نصیحت کرد که اشتباه میکنی که می ری و اینجا این همه زحمت کشیدی و رئیس اونجایی که قراره برم آدم سخت گیریه و ... ومن همش می خندیدم که ناراحت نباش حتمن بهت سر می زنم !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; باز هم پ.ن : تعطیلات به خواب گذشت و فیلم و کمی کتاب و کمی کار و البته یه سفر ناموفق هم به شمال داشتیم ! یعنی رفتیم تا نیمه راه و به علت ترافیک ( برای این ترافیک واقعن نمیتونم یه صفت پیدا کنم )دست از پا درازتر برگشتیم ، کاش شمال رو هم سهمیه بندی می کردن !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 09 Jun 2008 17:34:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>آدم ها را بلد نیستم</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کوچه ها را بلد شدم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;خیابان ها را بلد شدم &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ماشین ها را&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;مغازه هارا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;رنگ های چراغ قرمز را &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;جدول ضرب را حتی &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;آدمها را بلد نیستم !&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=right&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 29 May 2008 23:01:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یه وقت به خودت میای می بینی  مسیری که تا الان اومدی کلن اشتباه بوده ، یعنی از همون اول اشتباه پیچیدی تو این جاده ، حواست هم بوده یا نه مجبور بودی یا نه تقصیر تو بوده یا نه دیگه مهم نیست ، مهم اینه که یه جایی یه موقعی یه تصمیم غلط گرفتی یا گذاشتی بجات تصمیم بگیرن یا اصلن تصمیم نگرفتی ، همینجوری سر خر رو گرفتی و رفتی ، جاده رفته تو هم رفتی ، حالا خوردی به خاکی ، با کلی راه اومده ، حالا باید برگردی !؟ خدا کنه بتونی ! یه مسیرهایی هستن که راه برگشت نداره ، یا اگه داشته باشه تو دیگه امکاناتش رو نداری ، بنزینت تموم شده ، تک و تنها موندی ، یه جاهایی برگشتن یعنی گذشتن از خیلی چیزا و آدما ، یعنی قبول خیلی اشتباهات ... دلت می خواد زمان برگرده و دوباره شروع کنی ، از صفر ... بعضی وقتا از صفر هم دیگه نمیشه شروع کرد ، از منفی باید شروع کنی ، اون وقت انگار به یه کارگردان احتیاج داری ، که وسط فیلمت یه اتفاق بذاره ، از همون اتفاقاتی که وقتی توی فیلما می بینی به کارگردان ایراد میگیری که چرا اینجای فیلم اینقدر آبکی شد ، فیلم هندی شد ،  بعد بدون اینکه بفهمی چی شد چشمات رو باز کنی ببینی دوباره برگشتی به بازی ، دوباره میتونی ادامه بدی ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;روزای بدیه ... تجربه بهم میگه این هم تموم میشه ، این کارگردانی که من میشناسم استاد اینه که آدم هاش رو غافلگیر کنه ،   فقط نگرانیم اینه که آیا دوباره مرتکب یه همچین حماقت هایی خواهم شد  !؟ بعید می دونم !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 18:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همیشه کسی هست</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همیشه وقتی اتفاق می افتد ، بر همان مدار همیشگی می افتد ، به همان روال گذشته، شبیه توالی روزها ، چشم که باز کنی میبینیش ، از خواب بیدار می شوی ، دست وصورتت را می شوری ، در آینه خودت را نگاه می کنی ، کمی دلشوره داری ، کمی هیجان ، اندکی ترس ، مختصری مرور تجربه های گذشته ، عشق های تمام شده ، حرف های در یاد مانده ، قرار های نمانده ، بوسه های خشکیده ... با این همه وقتی دوباره اتفاق می افتد ، شبیه تکرار فصل هاست ، بی آنکه بخواهی می آید ،  تکرار می شود ، تکرار می شوی ، کمی آهسته تر اینبار ، کمی آرام تر ، کمی سخت تر ... خسته ای ، از دوستت دارم هایی که فقط گفته ای و شنیده ای ، از تولد هایی که حتی نمی توانی اس ام اس بزنی ، از این  اردیبهشتی که می آید و تمام خاطرات تو را با خودش می برد ... خسته ای ، دل دل میکنی ، با خودت راه می روی ، مینشینی ، بلند می شوی ، بر میگردی ، می نشینی ، بلند می شوی ، بر میگردی ... خسته ای ، با این همه از این شب های بلند تنهایی میترسی ، نترس اما ! پلک به هم بزنی دوستت دارم را ... همیشه ... کسی هست که بهت بگه ...فقط ممکنه هر بار اسمش عوض بشه همین !&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 00:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جایی در آن پس و پشت ها</title>
<link>http://ultraesfand.blogfa.com/post-118.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شاعران شعر را ابداع نمیکنند&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شعر جایی در آن پس وپشت هاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;از دیر زمان در آنجاست&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;شاعر کاری نمی کند مگر کشف آن      ( &lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یان اسکاسل )&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;  هنر رمان- &lt;STRONG&gt;میلان کوندرا&lt;/STRONG&gt; ـ نشر قطره&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; TEXT-ALIGN: right&quot; align=justify&gt;&lt;SPAN lang=FA dir=rtl style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=2&gt; کوندرا نویسنده محبوب این روزهای منه ، که با خوندن &lt;STRONG&gt;بار هستی&lt;/STRONG&gt;  غافل گیرم کرد بعد &lt;STRONG&gt;عشق های خنده دار&lt;/STRONG&gt; ش&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt; وادارم کرد همه کتابهاش رو بخونم ، هنر کوندرا در عریان کردن شخصیت های داستانشه  ، در نوشته هاش حرفهایی رو می شنوی که شاید مدت ها دغدغه بوده برات ولی انگار اولین باره که یه نفر اونا رو میگه ، می شه گفت بیشتر از اینکه نویسنده باشه یه نقاشه که روح و فکر آدم ها رو نقاشی می کنه ...&lt;/FONT&gt;   &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 13:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=ultraesfand&amp;postid=118</comments>
<dc:creator>ultraesfand</dc:creator>
<guid>http://ultraesfand.blogfa.com/post-118.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
