اين روزهاي بي همه چيز ، بيشتر از هميشه آدم را به علاقه هايش مي چسباند ... به آغوش گرمي كه نيست ، به آوازي قديمي شايد ، به بام تهران البته ... و به كتاب هايش ، بله به داستان هايش... بخصوص وقتي قصه گويش ويليام فاكنر باشد كه درست به شيوه مادر بزرگ ها برايت قصه مي نويسد به همان سادگي به همان خوشمزگي ! و تو انگار مدتهاست كه قصه نخوانده باشي و تازه دستت مي افتد كه چقدر اين ساختارها و روايت هاي مدرن داستان گويي مثل تمام برچسب هاي مدرن ديگر ( البته به جز مالبرو لايت و شايد يكي دو چيز ديگر كه الان حضور ذهن ندارم !) به درد عمه مان مي خورد ! حالا همه جو زدگي اين پست به خاطر خواندن يك گل سرخ براي ايميلي است و نمي دانم مابقي كتابهايش همان طعم قصه هاي مادربزرگ را مي دهد يا بايد آنها را هم به عمه محترممان حواله بدهم ولي علي الحساب عاشق اين پنج داستانش شدم و بخصوص آن دو سربازش