تبليغاتX
جايي براي زندگي - يك گل سرخ براي ويليام فاكنر
 

 اين روزهاي بي همه چيز ، بيشتر از هميشه آدم را به علاقه هايش مي چسباند ... به آغوش گرمي كه نيست ، به آوازي قديمي شايد ، به بام تهران البته  ... و به كتاب هايش ، بله به داستان هايش... بخصوص وقتي قصه گويش ويليام فاكنر باشد كه درست به شيوه مادر بزرگ ها برايت قصه مي نويسد به همان سادگي به همان خوشمزگي ! و تو انگار مدتهاست كه قصه نخوانده باشي و تازه دستت مي افتد كه چقدر اين ساختارها و روايت هاي مدرن داستان گويي  مثل تمام برچسب هاي    مدرن ديگر ( البته به جز مالبرو لايت و شايد يكي دو چيز ديگر كه الان حضور ذهن ندارم !) به درد عمه مان مي خورد ! حالا همه جو زدگي اين پست به خاطر خواندن   يك گل سرخ براي ايميلي است  و نمي دانم مابقي كتابهايش همان طعم قصه هاي مادربزرگ را مي دهد يا بايد آنها را هم به عمه محترممان  حواله بدهم ولي علي الحساب عاشق اين پنج داستانش شدم و بخصوص آن  دو سربازش

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 1:44  توسط مهدي  |