تبليغاتX
جايي براي زندگي

 

نوشته   هفت ساله عاشقتم ، مثل زليخا ! دارم فكر ميكنم اين جمله رو چه جوري بايد بخونم ، شوخيه يا جدي ،پرانتز باز  شما انشاءالله حالتون خوبه !؟ شما خواننده هاي عزيز وبلاگ رو ميگم ،كفشدوزك و امين و صادق وابراهيم وسلمان و آدم عجيب و مريم و خانم مونا وعاطفه وياس و پری ودريا والهه و یه دوست و احتمالا فرناز و شاید یاسمن و فرشته و ستایش وبقيه که اگه اسمشون جا مونده بگن اضافه کنم ( خب اضافه شد مژگان و هانی و مهدی و ندا )  نمي دونم چرا ولي هميشه دلم ميخواست يه بار اسم خواننده هاي وبلاگ رو اينجا بنويسم.حالا هرچقدر که لوس بازیه ! پرانتز بسته ! جملات بعدي ولي مشكلم رو حل ميكنه ، هيچ درصدي از شوخي رو نميشه دراين جمله ها در نظر گرفت ، دختره پاك عقلشو از دست داده ، غرورش رو گذاشته تو جيبش ، پر رو پر رو كلمه هاش رو مي نويسه ، مينويسم  ببخشيد خانم من الان شما رو دوس ندارم اگه نظرم عوض شد خبرتون ميكنم ! ...  خب اگه منتظر شنيدن يه ماجراي عاشقانه بودين  بايد بگم كورخونديد !

اگه بخوايم در مورد علل عدم موفقيت دختره بنويسيم ، طبق اصل اول اون آقاهه توي اون فيلمه در مورد انتخاب زمان مناسب و مكان مناسب   مشكل  دختره زمان نامناسب بود البته منهاي جمال نامناسب ! . گفتم كه منتظر ماجراي عاشقانه نباشيد ولي مي تونيد منتظر يك ماجراي دیگه باشيد  . اين يك بحث كاملا علميه . موضوع بحث هم اينه كه من تو رو دوس دارم و تو منو دوس نداري ، من اين وسط بايد چكار كنه !؟ بايد روزي 18 تا ميس كال صبح و 37 تا هم ميس كال بعدازظهر بندازه روي گوشي طرف و بيش از چندين تا هم مسيج !؟ بايد بياد در اون جايي كه كلاس ميري مثل اين بچه گربه هاي يتيم جلوي اون همه پسر زير بارون منتظر بمونه كه تو بياي و بعد عزيزم برات چند تا  كتاب هديه گرفتم ! عزيزم و كوفت ! عزيزم و درد ! يكي دو تا هم اصطلاح كردي خيلي باحال مامانم اون وقتا كه بچه بوديم  اذيتش ميكرديم به كار مي برد كه متاسفانه الان حضورذهن ندارم تقديم كنم .در اين لحظه چقدر دلم براي مامانم تنگ شد !  عزيزم دارم برات يه شال مي بافم! خب شال درست شد كجا بيام دم در كلاستون ببينمت شال رو بدم بهت امروز ساعت 6 !؟ لعنت به اين شانس . وسط ترم هم هست نميشه ساعت كلاس رو عوض كرد .بابا به خدا من به اين موسسه و بچه هاش عادت كردم . بهش ميگن مثل خر توي گل گير كردن .

 سوال اول چه جوري ميشه يه نفر رو اونقدر دوس داشت كه دهنش رو سرويس كني !؟   سوال دوم وقتي من تو رو دوس دارم و تو من رو دوس نداري اين يعني:  به به چه تفاهمي !؟ ادامه سوال دوم وقتي من تو رو دوس دارم و ابراز احساسات شديد انجام ميدم تو كه من رو دوس نداري بايد دقيقا چه نوع خاكي روي سرت بريزي !؟ نوع خاك و نحوه تهيه آن را بنويسيد .    سوال سوم در مورد س .ك.س با همچين شخصي .پاسخ سوال سوم : خير . اصلا حرفشو نزن . چون اونوقت بايد خونت رو عوض كني وسط زمستون بعد هم شهرت رو و بعد هم شايد ميهن سبزت رو. دعاي پاياني : خدايا هر وقت از سر تقصيرات ما گذشتي خبرمون كن گوشيمون رو روشن كنيم . دفعه بعد هم خواستي يه نفر عاشقمون بشه يه كم سليقه به خرج بده لطفا . قربانت . بوس

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 17:19  توسط مهدي  | 

 

فكرشو بكن نشسته باشي توي كافه و دلت هم همچين مثل هواي  اين روزهاي پاييز تهران كه چه نمناك و نزديك ترين دلخوشي به تو يه ليوان چايي در حال اتمام  باشه كه ييهو از لابلاي حرفهاي ممد آقاي كافه مي شنوي كه  سيد محمد خاتمي امشب اومده خانه هنرمندان يعني همون ساختموني كه چند متر اون طرف تر از ليوان چاي  واسه خودش وايساده !  خب شما جاي من بوديد ذوق مرگ نمي شديد !؟ چند دقيقه زير همون هواي نمناك پاييز تهران منتظرش شديم تا از ساختمون بياد بيرون. فقط يادمه وقتي بالا خره رضايت دادم دستش رو  ول كنم بعدش ناخودآگاه دستمو  كشيدم رو صورتم . مگه مي شه يه آدم اين قدر قابل دوس داشتن باشه آخه !؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 3:45  توسط مهدي  | 

 

حق با توئه براتيگان عزيز!  بله  باد همه چيز را با خود نخواهد برد ، براتيگان عزيز !   قبول كه  به موقع هم چيزهايي رو با خودش مي بره ، ولي كي مي تونه ادعا كنه باد همه چيز را با خودش خواهد برد ، نمي بره همه چيز رو باد ، نمي تونه .كاش مي تونست . يعني اگه هم بتونه در عمل اينكارو نمي كنه . باد از اون موجودات لج در آور بيش نيست . از اون موجوداتي كه وقتي يه چيزهايي بهش مي دي با خودش ببره نمي بره در عوض  اون چيزايي كه دوس داري  رو ناغافل كش مي ره ، بعد تو مي موني و حوض پر از نوستالژي  و تو چه مي داني نوستالژي در اين پاييز پر عشوه تهران چه شكلكهايي كه نثار  آدم نمي كنه براتيگان عزيز ! چقدر خوب نوشته بودي ولي براتيگان عزيز !  

 نشسته بودم و  به اتاق نشيمنشون نگاه مي كردم كه توي تاريكي كنار بركه از روشني مي درخشيد. نشيمن ، شبيه افسانه اي بود توي رمان ترسناك آمريكاي بعد از جنگ دوم جهاني. افسانه اي بود در روزگاري كه هنوز تلويزيون تخيل آمريكا رو نابود نكرده بود و مردم هنوز خونه نشين نشده بودند و مي تونستند روياها و آرزوهاشون رو با عزت و احترامي كه برازنده انسان هاست عملي كنند... (پس  باد همه چيز را با خود نخوهد برد ـ ريچارد براتيگان عزيز ) 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 11:43  توسط مهدي  | 

 

نبودم چند روز توي اين شهر . مي خوام بگم هميشه هم حكايت اين ننوشتن ها حكايت كم پيدا شدن هاي ازنوع اون آخر هفته هاي به يادماندني نيست . بعضي وقتا هم حكايت بي حكايتي يك زندگيه كه همينجوري واسه خودش داره مي ره و تو هم بايست پشت سرش بري . بعضي وقتا هم  مي شه حكايت غريبه گي .يعني اون وقتايي كه تنهايي مي ري كافه و  تو اون شلوغ پلوغي ها مي شيني روبروي همون صندلي خالي كه معرف حضورتون هست  و عين بچه آدم سيگارتو روشن مي كني و چاييتو مي خوري وبعد به اتفاق صندلي خالي مي شيني سيگار كشيدن و چاي خوردن بقيه رو تماشا مي كني و بعد چايي بعدي و سيگارهاي بعدي . اون وقته كه يه نيمچه حواست هم به كلاسته كه دير نشه و با سوال و جواباي تند و تيز مستر نكونام مواجه نشي .مستر نكونام معرف حضورتون نيست !؟ از اون پسراي خوب روزگاره كه به قول خودش هيچ دوستي نداره . به نظرم اين تكان دهنده ترين اعترافيه كه يه نفر مي تونه در ملا عام جلوي شاگرداش انجام بده .ولي اين جمله اي بود كه از زبان خود مستر نكونام جاري شد و البته همراه با همون خنده هاي هميشگيش  كه يعني حالا اين چيز مهمي هم نيست يا نهايتن يه چيز خنده داره فقط . به همين سادگي . مستر نكونام كه هيچ دوستي نداره ولي همه كلاس دوستش دارن ، به نظرم بهترين دوستيه كه هر كسي ميتونه داشته باشه لااقل خيالت راحته كه به جز تو با هيچ كس ديگه اي دوست نيست ! تازه يه عالمه لغت انگليسي هم  بلده .اين مساله رو همه بچه هاي كلاس تاييد مي كنن . بعد به نظرتون چي بيشتر از يك مستر نكونام باحال كه هيچ دوستي نداره و هميشه هم مي توني روي خنده هاش حساب كني  و كلي هم لغت انگليسي بلده مي تونه حس همذات پنداري تنهايي هاي آدم رو پوشش بده !؟

 عذرخواهي :اينكه يه دوست عزيزناديده و ناشنيده  از راه برسه و به  صاحب اين وبلاگ خاطر نشان كنه كه چرا در مورد روز جهاني سيزده مهركه تولد جايي براي زندگيه هيچ مراسمي در اينجا به جا آورده نشد حالا مراسم پيشكش حتي يه تشكر خشك و خالي هم ازخانواده و دوستان به  عمل نيامد ، به نظرم بيشتر از اون كه نشان دهنده عمق  فراموشكاري يا  بي ذوقي اينجانب باشه، نشان دهنده اوج  لطف بي كران اين دوست عزيزه !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 18:53  توسط مهدي  |