تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

وقتي يه نفر كم پيدا مي شه يعني چي مي شه ؟ خب معلومه خره ! يعني از مقدار پيدا بودنش در يه جايي كم  و به مقدار پيدا بودنش در جايي ديگر افزوده مي شه  . اون روز توي ويلاي  رامسر  يه نفر به يه نفر ديگه گفت كاش دوستاي دخترمون رو هم آورده بوديم .اون يه نفر ديگه خيلي معصومانه جواب داد ولي ما كه دوست دختر نداريم ! بعد  از اون يه نفر اول جمله هايي شنيده شد كه در دستور زبان فارسي معادل اصوات آرزو و افسوس تعريف مي شود .

وقتي يه نفر كم پيدا مي شه قبل از هر چيز بايد بفهميم اصلا از روز اول چرا اين قدر پر پيدا بوده . دنيا پر از هر اتفاقيه . كافيه يه روز وقتي كسي خيلي انتظار اومدنت رو نداره آخر جشنواره سر و كله ات پيدا بشه و بري بشيني اون رديف هاي آخر به چشم چرخونی . آخر سر مي بيني خودت و یک نفر دیگه رو از دیدن هم خوشحال کردی. خب قلاب بزرگ  كه فیلمنامه نویسها  مي گن يعني همين .حالا شما یه اتفاق دارید که می تونید با چند تا پیامک کوتاه ازش یه داستان بلند بسازید. بعدش ديگه زندگي مي افته روي دور تند . شبيه ساعت هاي اون  آخر هفته كنار اون رودخونه و اون پروانه  و اون دست هاي از پنجره ماشين در اومده اون همه آدم توي جاده  به علامت پيروزي و  اون همه چيزاي ديگش که تند گذشت . حالا اين وسط تو از قبل با حاج آقا و حاج خانم  برنامه مسافرت سه نفره هماهنگ كردي به مقصد امام رضا . از اون ور آدمي كه اين همه خواهر داره يكي از يكي گل ترو همشون هم هي مي خوان بيان بديدن داداش مجردشون تابستون . اون هم اين تابستون كه گاز اشك آور هم به آلاينده هاي هواي تهران اضافه شده . حالا هشت  خط قبل تر يكي از اون ماموريت مسافرت ها به مقصد حافظيه از قلم افتاد.

وقتي يه نفر كم پيدا مي شه بايد ببينيم اون يه نفر پيدا بودنش از كجا كم شده . بعد به اتفاق آرا مي ريم به ديدن  اون جايي كه پيدا بودنش افزايش داشته . يه نفر لبخند يه نفر ديگه تو ذهنش مونده بود . از اون لبخند ها ي ساده كه لبخند زننده رو مستقیم می فرسته تو دل آدم و گيرنده رو غیر مستقیم مي بره توي فكر. يه آدم چقدر مگه مي تونه با تنهاييش بمونه . این  مرداد گرم ترین  ماه من بود .  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 22:30  توسط مهدي  | 

در ادامه  لزوم چسبيدن به علاقه ها ي مورد اشاره در پست هاي اخير بويژه كه در اين روزها علاوه بر مصيبت هاي گذشته ، جهنم هم براي تعطيلات تابستاني به تهران تشريف آوردن !  :

چند صفحه اول گتسبي بزرگ به هيچ وجه  نويد  كيف بردن از يك رمان لذيذ را به تو  نمي دهد .و حتي اگر ياد نگرفته باشي كه خواننده صبوري باشي شايد عطاي خواندن ادامه رمان را بسپاري به  لقاي روزهاي نيامده .ولي چند صفحه كه دندان روي جگر بگذاري و برسي به صحنه ورود راوي به خانه تام و دي زي  خيلي زود با نويسنده دوست مي شوي و اونقدر دوست مي شوي كه ممكنه همينجوري از اين فحش هاي خودموني نثارش كني و اگه اسكات فيتز جرالد فقيد مي تونست  چند دقيقه از توي قبر مرخصي بگيره و بياد كنار تو بشينه دلت بخواد بي هوا محكم بزني به پشت شونش و حواست نباشه بنده خدا چاييش بريزه روي شلوارش با عرض شرمندگي   ! (  متاسفانه من  اصولا  به شونه آدم ها خيلي علاقه دارم ! هر وقت ديدين دستم روي شونه يه نفره معنيش اينه كه يا خيلي باهاش راحتم يا خيلي باهاش حال مي كنم يا مي خوام بهش ثابت كنم كه عاشقشم و يا  گزينه دال  ! )  خب حالا كه خوشبختانه اين پرانتز بي قواره بسته شد  ، فصل هايي از رمان براي من  بي نظير بود . هر چند در دو فصل پاياني بيشتر به ساده نويسي روي آورده و ديگر كمتر خبري از آن كلمات درخشان  و  جملات ويران كننده  و توصيف هاي محشر   است و بيشتر شرح ماجرا است . ماجرايي كه البته به نوبه خود ماجرايي شنيدني ، درام و سينمايي است.

در ادامه اون  گفتگوي مسنجري كوتاه و براي ثبت در تاريخ ! :

- بله خانم دكتر عزيز ! تهران واقعا دوست داشتني ترين و عزيزترين  موجود  دنيا شده براي من اين روزها و هيچ وقت ، هيچ وقت مثل اين روزها و هفته هايي كه گذشت اين شهر را و مردمانش را و بغض هاي سنگين و نجيب شان را و دل هاي زخمي پر از كينه و اميدشان را اشك هايشان  و مشت هايشان را و فرياد هاي ساكت غريبشان را  ... همه و همه چيز اين موجود را هيچگاه  اين قدر  دوست نداشته ام  ، نپرستيده ام . و  اگر روزي ، روزي از سالهاي بعد كه قرار باشد به رسم آدم بزرگ ها كه براي آدم كوچك ها با غرور و هيجان از افتخارات روزگاران گذشته شان حرف مي زنند ،  غروري  اگر ميان حرف هايم برق بزند ، نفس كشيدن با اين شهر با اين مردم با  اين روزهاي سرخ و سياه و سبز است .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 3:26  توسط مهدي  |