عروسي دوست مشتركشان بود . از آخرين باري كه همديگر را ديده بودند بيشتر از پنج سال مي گذشت . پسر هنوز آخرين نامه دختر را نگه داشته بود . كنار باقي نوشته ها و يادگاريها و كارت تبريك هاي آن روزها . اولين دختري بود كه با او دوست شده بود وسعي مي كرد خيلي دوستش داشته باشد ! گاهي هم براي دختر شعر مي نوشت . پسر آن روزها عقايد خودش را داشت . او يكبار هم دختر را نبوسيده بود . حتي وقتي دختر او را براي شام به خانه دانشجويي اش دعوت كرده بود پسرتمام مدت با فاصله از او نشسته بود و وقتي دختر به او گفته بود چرا اينقدر دور نشستي پسر جواب داده بود اينجوري بيشتر مي بينمت و بعد دختر ديوان فروغ را آورده بود كه پسر برايش شعر بخواند . بعد هم از پسر خواسته بود كه موهايش را برايش شانه كند و پسر عاشق موهاي بلند و فرخورده دختر شده بود. بعد از شام هم توي يكي از اتاق ها نماز خوانده بود و به بهانه امتهان ازآنجا رفته بود . پسر زماني به ازدواج با دختر هم فكر مي كرد ولي دختر تصميم ديگري گرفته بود.
دختر با نامزدش به عروسي آمده بود . پسر سعي مي كرد خودش را نشان ندهد . گاهي هم وسوسه مي شد ازآن پس و پشت ها سركي بكشد ميان زن و مرد هايي كه وسط سالن با رقص نور و موزيك بالا و پايين مي پريدند و بعضي وقتها هم جيغ مي كشيدند. يك لحظه دختر راديد و خيلي زود نگاهش را دزديد. فكر مي كرد بايد كمي چاق شده باشد ولي همونجور لاغر و قد كشيده بود . از لباس دختراصلا خوشش نيامد.فكر كرد مي توانست لباس شادتري بپوشد. از همه مهمتر موهاي دختر كوتاه و ساده بود .نامزد دختر زيادي هيجان زده نشان مي داد . به نظرش هيكلش دو برابر دختر بود.فكر كرد شايد دختر موهايش را به سليقه نامزدش كوتاه كرده و همين طور لباسش را وهمين احساسش نسبت به نامزد دختر را بدتركرد ..
.بعضي از دخترهاي ميان جمعيت را شناخت. دو سه تايي از دوستاي دختر بودند . با خودش فكر كرد شايد امشب مجبور مي شود با انها احوالپرسي كند. يكي از دختر هايي كه مي رقصيد توجهش را جلب كرد .او را نمي شناخت .موهاي بلند و صاف و آن لباس بلند يكدست و بي آستين به او وقارخاصي داده بود و لي همه اينها در مقابل طرح بي نقص چهره كشيده اش هيچ بود . فرصت خوبي بود كه موضوع فكرش را عوض كند. پسر كم كم جلو تر آمد و شروع كرد به رقصيدن .آهنگ آنقدر شاد و بلند بود كه مي توانست خودش را كاملا در فضا رها كند . يكي دو بار به دختري كه ديده بود نزديك شد . دلش مي خواست دست دختر رابگيرد و با او برقصد.عرقش در آمده بود . رفت روي صندلي هاي كنار سالن كتش را در آورد و نشست .
همينطور كه به آن وسط نگاه مي كرد متوجه شد دختري كه مي رقصيد به سمت او مي آيد. خودش را به بي خيالي زد ولي دختر كنار او ايستاد و به او سلام كرد و اسم كوچكش را هم صدا زد. پسر كمي جا خورد از روي صندلي بلند شد و با تعجب جواب سلامش را داد . منو يادتون نمياد !؟ ابروهاي پسر كمي بالاتر رفت. من سمانه ام . پسركمي دستپاچه و با احتياط پرسيد كدوم سمانه !؟ دختر جواب داد دوست منيره ! يادتون نيست !؟ و روي صندلي كنار پسر نشست .پسر گفت باورم نمي شه! چقدر خوشگل شدي ! باور كن اينجا كه نشسته بودم داشتم برات نقشه مي كشيدم ! و خنديد. سمانه گفت : تو هم خيلي عوض شدي.. اگه منيره نگفته بود نمي شناختمت. مردي شدي واسه خودت . بعد از كمي احوالپرسي پسر با لحن معني داري پرسيد پس تو چرا تنها اومدي !؟ و سمانه با لحن مشابهي جواب داد تو چرا تنها اومدي !؟. مشغول صحبت بودند كه پسر متوجه شد كه منيره و و نامزدش به سمت آنها مي آيند. سعي كرد متوجه آمدنشان نباشد ولي چند لحظه بيشتر طول نكشيد كه ديد منيره رسيده كنار اونها و داره بهش سلام مي كنه ! از روي صندلي بلند شد . نگاهي به نامزد منيره كرد و بعد به منيره سلام داد .منيره گفت اين علي ه ! نامزدم ! و بعد پسر رو به علي معرفي كرد.پسر به منيره نگاه كرد و بعد با لبخندي كه هر لحظه محوتر مي شد به علي سلام داد . با خودش فكر كرد حالا جمله بعد رو كي قراره بگه ! حدس زد سمانه يه چيزي بگه ولي منيره داوطلب شد و به پسر گفت : علي تو رو مي شناسه . در مورد تو باهاش حرف زدم ! پسر ميون هوا و صندلي مونده بود .مطلقا هيچ جمله اي در جواب منيره پيدا نكرد . يعني كلمه هايي كه توي ذهنش بودند به هيچ وجه گفتني نبودند . احمق... پر رو ... ترجيح داد دوباره تلاش كند كه لبخند بزند . منيره كوتاه آمد و رفت كنار سمانه نشست . پسرخيلي زود لبخندش را جمع كرد و اين طرف سمانه نشست. يك دستمال كاغذي از جيب كتش در آورد و عرقش را خشك كرد . فكر كرد جاي خوبي نشسته است . اصلا دلش نمي خواست جاي نامزد منيره باشد .چند دقيقه بعد ميان جمعيت داشت با سمانه مي رقصيد.
به نظرم وقتي سهراب گفت بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است ، در آن لحظه احساسات بر او غلبه يافته بود ! او شايداگر كمي بيشتر مي انديشيد نقل قول ديگري از زبان آن پارسا مي سرود ! شايد مثلا مي گفت بهترين چيز اينه كه بيست دقيقه بري روي ترد ميل بدوي ! ( راه نري مثل بعضي ها ! بدوي ! ) بعد اونوقت كه حسابي عرقت در اومد ، پا شي بري يه دوش بگيري بعد بياي روي ترازو و ببيني در نيم ساعت گذشته 400 گرم از وزنت گم شده يعني كم شده ! بعد بياي روي اين صندليه جلوي كامپيوتر كه جون مي ده خودت رو ول كني روش خودت رو رها كني از اين فكر تنهايي ! كامپيوتر رو روشن كني و اين موفقيت بزرگ رو به اطلاع عموم برسوني ! آخ نمي دوني چه حالي مي ده !!!! اومدم به اطلاعتون برسونم قهرمان شما وارد هفته سوم باشگاه رفتن شد ! و تجربه نشون داده كسي كه بتونه به هفته سوم برسه حتما به ماه سوم هم مي رسه و اين يعني يك موفقيت بزرگ ، حتي بزرگتر از موفقيت هاي محمود در به فاك دادن مملكت ! . قهرمان شما هدفش اينه كه طي يك ضرب الاجل سه ماهه به صورت فشرده اكسرسايز انجام بده و خودش رو برسونه به اونجا كه اين لباس هاي تايت رو با خيال راحت تنش كنه بعدش هم با يك برنامه آرام با شيب بسيار ملايم مثل يك موسيقي بي كلام لايت مراقب اندامش باشه !!!
پ.ن : امين جان من يه عنوان افتخاري بهت بدهكارم ! البته پس ازاتمام پايان نامه ات كه آرزو مي كنم درآن زمان هنوز در قيد حيات باشم ! البته يكي ديگه از دوستان هم هست كه بايد عنوان پركارترين وبلاگ نويس مقيم پايتخت رو بهش بديم كه به خاطر اينكه ريا نشه اسم نمي آرم ولي دوستاني كه هر روز به وبلاگ ايشون سر ميزنن ويه مطلب در مورد گاو عزيز! مربوط به سالها پيش رو مي بينن حتمن افتخار آشنايي با ايشون رو دارن !
يادتونه يه آدمي بود كه دلش مي خواست يه كاري بكنه !؟ خب اون آدمه يه روز رفت آزمايش خون داد و دكتر بهش گفت حال كبدش خوب نيست ،يعني چربيش زياد شده ، اون آدمه كه اصولن از اون آدم هاييه كه تا مجبور نشه كاري رو انجام نمي ده ، فرداي اون روز كه نه ولي پس فرداي آن روز رفت به نزديك ترين باشگاه ورزشي محلشون و خودش رو معرفي كرد ،البته پارك جلو خونشون هم كلي وسايل ورزشي داشت ولي از اونجا كه اونجا رو كل يوم ! بانوان محترمه قرق كردن ، يه جاي مردانه انتخاب كرد بعد شب كه مي خواست بره خونه يه سر به رستوران زرين زد نگاهي عاشقانه به كنتاكي ها كرد و از اون آقاهه كه سفارش غذا مي گيره پرسيد مي تونه از اين بعد بياد فقط سالاد بگيره !؟ و وقتي متوجه شد كه مي تونه ، يه دونه سالاد سفارش داد و رفت خونه . البته سر راه يه كيلو پنير هم خريد . يكي بهش گفته بود شبا نون و پنير بخوره . روز بعد هم كه در هيات يك ورزشكار از سر كار به سمت باشگاه روان بود از داروخانه يه كمربند لاغري گرفت . بله اون آدمه همه اين كار ها رو انجام داد ... مي خوام بگم شروع اميدواركننده اي بود !
ريموند كارور كه خيلي ها اون رو جزو سه داستان نويس اول آمريكا مي دونن ، در مجموعه كليساي جامع يه داستاني داره به اسم : وقتي از عشق حرف مي زنيم از چه چيزي حرف مي زنيم ، كه بيشتر از همه داستان هاي ديگه ش دوست داشتم ، خصوصيت مشترك داستان هاي كارور اينه كه با وجودي كه خواننده تا آخر داستان منتظره كه اتفاقي بيافته ولي معمولا هيچ اتفاق خاصي وجود نداره ،در عين حال كه داستان جذابيت خودش رو تا آخرحفظ ميكنه . داستان وقتي از عشق حرف مي زنيم ، ما رو با همون سوال قديمي روبرو مي كنه كه بالاخره عشق چيه ؟ اينكه ما امروز با يه نفر هستيم و دوستش هم داريم و در بهترين حالت باهاش ازدواج ميكنيم ولي مثلن اگه طرف بميره ، ما يه مدت ناراحت مي شيم و بعد مي ريم سراغ يه نفر ديگه ُُُ، در اين صورت آيا ما واقعن عاشق اون طرف بوديم ؟ ... و اين رو مقايسه مي كنه با یه صحنه دیگه : يه پيرمرد و پيرزن هفتاد هشتاد ساله كه پنجاه سال از ازدواجشون مي گذره تصادف مي كنن و بعد از چند جراحي سخت اون ها رو بستري مي كنن ، اون ها از مرگ نجات پيدا مي كنن ولي پيرمرد داستان كه تا گردن توي گچه دچار افسردگي ميشه ، دكتر داستان متوجه مي شه كه علت افسردگي پيرمرد اينه كه نمي تونه گردنش رو كج كنه و زنش رو كه روي تخت كناري بستريه ببينه !! ... و بعد نتيجه مي گيره اگه عشقي وجود داشته باشه ، همون چيزيه كه اين پيرمرد لعنتي ! نسبت به زنش داره كه چون چند ساعته كه نتونسته زنش رو نگاه كنه دچار افسردگي شده ...
راستش مدتهاست كه دنبال جواب سوال هاي سخت نيستم ، ولي يه جورايي به اين پيرمرد حسوديم مي شه !