تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

گمان مي كردم كه بيست و هفت سالگي  پر از عطر نام تو مي شود ، ولي آنقدرها هم كه فكر مي كردم ساده نبود ، تو را مي ديدم كه دورتر و دورتر مي شوي ، گمان مي كردم آنقدر دوستت دارم كه بر مي گردي ، و تو دور تر و دورتر ، گفتند بي تابي نكنم همه آدم ها گاهي به تنهايي احتياج دارند گفتند زمان همه چيز را درست مي كند گفتند كنار بايستم كه تو با خودت كنار بيايي ، كنار ايستادم و تو دور تر و دورتر... زمان چيزي را درست نمي كند ، زمان تنها به آدم ها ياد مي دهد كه زندگي همين است كه هست

اين تمام بيست و هفت سالگي من بود كه امروز به پايان رسيد

 

- و تو دوست من ، مسافر پلاك 21 ! تو بهترين اتفاق اين سال بودي برايم ، خيلي قدر نشناسيه اگه نگم كه چقدر بودنت در اين سال غنيمت بود برايم ، و چقدر نمي توانم بگويم كه به خاطر تمام اين  روزها و شب ها و حتي خرخر كردن هايت ! ممنون ، تولدت  مبارك

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 22:35  توسط مهدي  | 

 

 چقدر اين پستت رو دوست داشتم خانم، چقدر دلم ميخواست مخاطب اون حرفهاي پشت تلفن بودم :

با دست دعوتم می کنه که بشینم، یه کم جلو می‌رم، نزدیک میزش، اما نمی‌شینم. مشغول صحبت پای تلفنِ، بچه ها خیلی زود همه چی و می‌فهمن، یه کم آروم باش، توکلت پس چی شده؟! با مریضش داره صحبت می‌کنه، صدای آرومی داره، گرم و صمیمی، به حرفهاش گوش می‌دم، باز دعوتم می‌کنه به نشستن، میرم و روی صندلیِ کنارش می‌شینم. از لحظه ها می‌گه، از از دست دادن درخشش ستاره های آسمون برای دیدن هر چه زودتر سپیدی طلوع خورشید، از تنهایی آدما و وجودی که می‌شه بهش تکیه داد و فراموش شده، باهاش می رم، پا به پای حرف هاش، با گفتن افوض امری الی الله ...گوشی و می ذاره، سرش و بلند می‌کنه و به چشمهای خیسم نگاه می‌کنه، خوش اومدی دخترم!

پ.ن:  امين جان دلبندم! قبل از اينكه نظر بدي نويسنده اين پست خانم موناي عزيز هستش نه من !

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 23:18  توسط مهدي  | 

 

به خوبي هواي اين روزها كه نه، به خوبي اسفندهاي گذشته هم نه ، ولي خوبم ، بماند كه اين اسفند فقط  بيست و هفت سالگي را با خودش خواهد برد و همين ،  هي رفيق تنهايي آنقدرها هم كه گمان مي كني آدم را بي چاره نمي كند ! فقط ، فقط مي خواستم جور ديگري باشد ، نشد ...  نشد .

 پ.ن هم نداريم !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 1:9  توسط مهدي  | 

 

اينجا وبلاگ است ، جايي براي تمام فصل ها ، تمام حرفها و تمام خاطره ها ... اينجا وبلاگ است و وبلاگ چيزي است شبيه همان كه يه موقع هايي دلمون مي خواست باشه و نبود ، كشف نشده بود هنوز ، اون موقع ها هر كدوممون يه جاي ديگه بوديم ، توي دفتر خاطرات ، توي كاغذ هاي خط خطي شده ، توي شعر هاي شبانه ، دستنوشته هاي پر از اسم هاي خط خورده ، اسم هاي پر رنگ شده ، اسم هاي رمزي ، اسم هاي روي نيمكت هاي كلاس ، اسم هاي پشت جلد كتاب ها ، اسم هاي روي ديوار... و تو چه مي داني وبلاگ چيست !!؟

اينجا وبلاگ است ... صداي ما را از پشت اين صفحه مجازي مي شنويد ، ولي هميشه هم مجازي نيستيم ، گاهي حضور به هم مي رسانيم  ، دوست مي شويم ، نزديك تر ... و فكر كن حجم بزرگي  از عاشقانه ها و شاعرانه هاي ما ، براي كسي يا كساني است پشت همين صفحه ، از همان ها كه دوست تر شده ايم ... و فكر كن چه تنهاتر مي شديم بي هم ...اينجا  گاهي فقط وبلاگ نيست ! گاهي جايي براي زندگي است 

 

پ.ن  : از آنجا كه عادت كرديم توي هر پي نوشت  يكي علاقه منديهاي خودمون رو به رخ بكشيم !!  در اين قسمت  بهزاد بلور مجري برنامه (( كوك )) بي بي سي فارسي رو معرفي مي كنم ، كه من عاشق اون ريش و كلاه ش شدم ، جدا پسر خوبيه ، البته به از خودمون نباشه ! در پي نوشت بعدي يكي از شبكه هايي كه علاوه بر بي بي سي نگاه مي كنم و دليل نگاه كردنش را معرفي خواهم كرد !

 پ.ن بعدي : شبكه تي وي پرشيا كه در انتخاب ترانه هاشون خوش سليقن ، و شما مي تونيد هر روز اين دو آهنگ : بايد تو را پيدا كنم ( شادمهر) و اون آهنگ هرچي تنهاتر مي شي دنيا تو رو كمتر مي خواد ( جمشيد ) رو چند بار بشنويد ...  خلاصه سهم ما از هزارو خرده اي شبكه شده همين دو تا كانال ، البته قبلن صداي آمريكا هم بود كه از وقتي لونا شاد قهر كرده رفته ديگه هيچ جذابيتي نداره !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 13:11  توسط مهدي  | 

 

دقيقه هاي آخر روز است ، هنوز سر كارم و  دارم وسايلم را جمع مي كنم ، كفش هايم زير اين ميز ، كيفم روي آن يكي ميز ، كتابم را كنار كامپيوتر و جوراب هايم را از توي كشو ! در مي آورم ، خب هنوز يه ساعت مونده به كلاس زبان ، آها بذار زنگ بزنم به اين خانمه كه ديشب شمارش رو گرفتم ، خانم اژدري ، محض اطلاع ۶۰ ساله ، شغل : عرضه محصولات فرهنگي ( دي وي دي هاي جديد ترين فيلم هاي هاليوودي ) ـالو سلام ... سلام بفرماييد ... ـ خوبيد خانم اژدري ؟ ...   بفرماييد ...  ـ‌ مي خواستم سفارش چند تا فيلم رو بدم ... خانم پشت تلفن ميزند زير خنده ... ـ الو !؟ ... اشتباه گرفتيد آقا ... و باز ميخندد به طرز بسيار دلربايانه اي ! ... ـ آها پس شما خانم اژدري نيستيد !؟ ... نه ... خنده كمتر شده ... ـ پس يعني اشتباه گرفتم !؟ ... آره ... خنده هاي ريز و همچنان دلربايانه ! ... ـ باشه پس ببخشيد مزاحم شدم ... خواهش مي كنم ... خنده تموم شده ، ـ خب پس خداحافاظ ... خداحافظ ...  مكالمه تمام مي شود ، دارم فكر ميكنم كه اين خانم اژدري چرا شماره اشتباهي به من داده و يا اينكه من شمارش رو اشتباه نوشتم و اين دختره چرا مي خنديد و چقدر باحال مي خنديد و  از اين جور فكرها كه اس ام اس مي رسد : به خدا من خانم اژدري نيستم !

دخترك ۱۸ ساله است و مي گويد چون پشت تلفن با مزه حرف زده ام خنده اش گرفته ... مي گويم الان كه بايد برم  كلاس  ولي آخر شب بهت زنگ مي زنم كه حسابي بخندي ! ميگويد پس قبلش اس ام اس بزن ، شب مي گويد كه نمي تواند حرف بزند ولي فردا حتمن خودش زنگ مي زند ، خب هنوز چند ساعت از آشنايي ما نگذشته كه  كاملن دوست شده ايم ! دخترك صداي قشنگي دارد و اين را چند بار بهش مي گويم ، ذوق مي كند ، باور نمي كند كه مهندس باشم ، مي پرسم چرا ؟ مي گويد آخه مهندس ها مگه وقت دارند كه با يه دختر اس ام بازي كنند ! خنده ام ميگيرد از اين همه سادگي ...  فردا بدون مقدمه مي پرسد : خب كي ببينمت !؟ تعجبم از اين پررويش را پشت خنده قايم مي كنم : از من باشه همين الان ... مي گويد  الان كه كلاس دارم فردا هم مهمونيم، پس فردا خوبه !؟ ... خوبه ... شب تا پاسي از شب به اسم ام اس هاي عاشقانه بيداريم ، فردا ديروقت از خواب بيدار مي شوم و به هرچي دختره لعنت مي فرستم ! البته وقتي ميبينم كه اس ام اس زده كه صبح به خير عزيزم ، تمام فحش هام رو پس ميگيرم و كاملن لبخند مي زنم ! حالا كمتر از ۴۸ساعت ازآشناييمون گذشته !  سركلاس مرتب اس ام اس مي زند و زنگ تفريح هم زنگ مي زند ، دخترك سال اخر دبيرستان است به گمانم ۱۸ سال هم نيست و الگي مي گويد ۱۸ سالش است، مي گويم ببين  اگه خوشگل نباشي باهات دوست نمي شم ، گفته باشم ! ميگويد : خب اين كه حله ! چون من كلي خوشگلم ! ( بچه پررو چه اعتماد به نفسي داره ) ... خب ۴۸ ساعت از آشناييمون گذشته و اون داره از من مي پرسه چه انتظاري از اون به عنوان يه دوست دختر دارم و چه چيزهايي باعث ناراحتي من ميشه و از اين حرفها  ( هيچ دختري تا حالا اين سوال رو از من نپرسيده بود چرا !؟ ) و شب قبل از خواب تا نزديك صبح حرف مي زنيم ! بعضي وقتا عاشقانه و آتشين ! ميگه ببين من اهل هيچ جور رابطه نزديك نيستم گفتم باشم ! مي گويم اين كه خيلي خوبه ، ولي من دستاتو بگيرم كه اشكال نداره !؟ ميگه نه ، نگرانه كه من ازش خوشم نياد ! ميگم بابا تو بايد خوشت نياد با يه پسري كه چند سال بزرگتر از خودته دوست بشي ! ميگه نه مشكلي ندارم با اين !

خب وارد روز سوم آشنايي مي شويم ، دو دلداده قصه همچنان مشغول اس ام اس بازي و تلفن و  دوباره اس ام بازي هستن ، ساعت هاي بسيار هيجان آميزي است ! شب روز سوم دو دلداده در مورد ملاك هاي ازدواج حرف مي زنن ! خب حالا شما باور نكنيد ولي صحبت ها كاملن جدي بود ، شنبه موعود رسيد ، مرد قصه سر قرار حاضر مي شود و دست دخترك قصه  كه ادعا مي كند ۱۸ ساله است ولي مرد قصه فكر ميكند دخترك دارد سنش را زياد مي گويد كه فاصله سنيشان كمتر بشود ! را ميگيرد  سوار ماشين مي شوند و مي روند به مركز خريد ، دخترك ساده تر از اونيه كه فكر مي كردم، بدون آرايش و اين ادا اطوارها ، يك بچه مدرسه اي ولي واقعن خوشگله ، دو دلداده همچنان همديگر رانگاه مي كنند و مي خندند ، چايي و كيك مي خورند ميگويند و مي خندند ، چرخي توي مركز خريد مي زنند و خارج مي شوند ، مرد قصه دخترك قصه را مي رساند به جايي كه سوار شده بود و خداحافظي مي كنند  آنها ديگر هيچ وقت همديگر را نمي بينند و هيچ وقت هم به هم اس ام اس و تلفن هم نمي زنند . چرا !؟

 خب سوال خوبيه ! چون نويسنده  كه تا حالا پست به اين درازي ننوشته حوصلش سر رفت بقيه ماجرا رو تعريف كنه و زودخواست كه تمومش كنه !؟ چون دختر قصه انتظار داشت مهندس قصه با پرادو بره دنبالش !؟ چون پسر قصه قصد ازدواج نداشت !؟ چون دختر قصه از اينكه پسر قصه  دستش رو بوسيد ترسيد !؟ چون پسر قصه دلش نمي خواست دختر قصه را سر كار بذاره !؟ چون دختر قصه از پسر قصه خوشش نيومد !؟چون پسر قصه دنبال دختري بود كه اهل رابطه نزديك باشه !؟ چون دختر و پسر قصه از همديگه خوششون نيومد !؟ چون اون ها آدم هاي واقع بيني بودند و فكر مي كردند دوستي كه اينجوري شروع بشه اونجوري هم تموم ميشه !؟

به هر حال آنها ديگر هيچ وقت همديگر را نديدند ! 

پ.ن :   دلم دنیایی را می خواهد که آن قدر بزرگ باشد که بعد ِ هر بار "خداحافظ" ، احتمال دوباره دیدن ها کاملاً منتفی باشد !!!

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 21:59  توسط مهدي  |