تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

روزهاي خوب هم لابد مي رسند ، حالا هر چقدر خستگي اين سال بي سر و ته ، جايي براي زندگي نگذاشته باشد ،  نوشته بودم از اين هشت و هفت بيزارم ، حالا اضافه مي كنم كه بيزارترم ، بيزاري كلمه من نيست ، ولي گاهي كلمه ها خراب مي شوند روي دلت ، گاهي هر چقدر هم ساكت بماني چيزي از بي رحمي روزهايت كم نمي شود ، صبر مي كني ولي هيچ وقت زندگي كاري به طاقت تو ندارد ، گاهي روزهايت آنقدر نامهربان مي شوند كه ماه پشت ماه و فصل پشت فصل مي آيند و مي روند و تو همچنان .... ، گاهي نزديك ترين روزهاي خوب به تو، دورترين خاطره هايت هستند ، يادم نيست كدام قهرمان فيلم  زير رگبار گلوله به همراهش مي گفت : ما حتمن پيروز مي شيم ، همراهش نا اميدانه جواب داد : ما حتي نزديك پيروزي هم نيستيم  ! ، گاهي حتي به روزهاي خوبت نزديك هم نيستي ...

استاد زبان چند كلمه مي دهد و مي پرسد كدام يك از اينها احساس شما نسبت به آينده است ، مي گويم‌ : اميدوار ، مي پرسد چرا ؟ و من نمي توانم مثل هميشه حاضر جوابي كنم ، فكر مي كنم ، نه اينكه انگليسيش را ندانم ، واقعن جوابي ندارم ، مي گويم : نمي دانم ... واقعن هم نمي دانم چرا به طرز احمقانه اي اميدوارم به اين زندگي !

 پ.ن : عاشق اين هواي عصر امروز تهرانم ، از اون هواهاي تر و تازه كه هي دلت مي خواد يه دستت رو از پنجره ماشين بياري بيرون ، و هي يادت مياره كه بهار انگار رسيده از راه ،  و مي توني خوشحال باشي براي رفتن اين سال بي همه چيز !

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 17:57  توسط مهدي  | 

  

اين پست فوق العاده رو  سارا و پاييز نوشته ، اونقدر حسش قوي بود كه دلم نيومد فقط تو لينك هاي روزانه بيارمش ... 

از اروپا به عنوان نمي دانم سوغاتي يا تشكر برای مادرم آورده بودند و او هم به من هدیه دادش . یک مداد- خودکار چندرنگ دیپلمات بود با بدنه بسیار ظریف و گیره آب طلا در یک جلد چرم اصل و بالشتک مخمل ، مارکر می شد و مداد اتود می شد و به چند تا از خوشرنگترین رنگهای دنیا خط می کشید . امضا شده و شناسنامه دار بود ، از اینهایی که شاید یک مدیر عالیرتبه به هم لباسش یا به پسر تازه فارغ التحصیل شده اش بدهد ؛ ارزشمندترین و زیباترین چیزی بود که داشتم . نگاهش که می کردم حالم خوب می شد . آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم که حتی حق گله گذاری یا انتقام را میبخشم و میگذرم . آن موقع حتی به درویش مسلکی الانم نبودم که خیلی راحت نصف حقوقم را میدهم برای خرید یک پلیور و بقیه اش را میدهم پول پست . دستم توی جیب خودم نمی رفت ، دانشجو بودم . خرداد ماه بود . می خواستم برای تعطیلات برگردم تهران . دوست داشتم امتحانها را سه تا سه تا می گذاشتند در هر روز تا زودتر تمام شوند. هی لباسها را کنار هم می گذاشتم ببینم کدام بهتر است ، هی تقویم را چک می کردم ، هی ته دلم به خوشی می لرزید ، زیبا شده بودم  آنقدر که این سر سودازده ام نقشه داشت برای آن ماه زیبا . قرار بود همه روزها را با کسی باشم که مایه امید آن روزهایم بود ، دلیل لبخندهایم :" زودتر بیا " و من می خواستم برایش یک هدیه بخرم که خوشش بیاید . که خیلی خوشش بیاید . اولین کسی بود که فکرم را ، روحم را ، شور جوانیم را و بوسه هایم را از من بر می داشت.عجب دنیایی بود دنیای با او بودن . حالا می خواستم بعد از مدتها ببینمش و  هدیه ای در خور  پیدا نمی شد با پولی که داشتم . بله آن موقع حتی به پاکبازی این روزهایم نبودم ، اما ... تردید نکردم . رفتم سراغ آن جعبه چرمی...حتی اعتماد به نفس نداشتم که خودم طرح بزنم یا بنویسم روی کارت هدیه . رفتم یک کسی را پیدا کردم که سفارشی کارت تبریک درست می کرد . پرسید چه جور کارتی می خواهم؟ دقیقاً یادم هست که گفتم " یک کارتی باشد برای آدمی که خیلی عزیز است " پرسید هدیه ام چیست و چه شکلی است؟ دو روز بعد تقریباً هیچ پولی نداشتم اما در عوض یک کارت هدیه بسیار زیبا داشتم با طرحی فانتزی از کسی که دارد یک خودکار دیپلمات را از دستی در بیرون کارت هدیه می گیرد ...

تهران بودم . در خانه! سراسر آن ماه و ماه بعدش یادم هست که پای تلفن بودم و منتظر . گاهی حرف می زدیم . گاهی جواب نمی داد . گاهی ساعتها پشت خط می ماندم : " باید ببخشی ها ، گرفتارم " . و آن موقع البته به درویش مسلکی الانم نبودم ، کمتر گریه می کردم! دم دم های بازگشتم شد :" پس فردا بر می گردم . ثبت نام دارم و یک سری کار اداری " . سکوت شد آن طرف خط و " چه زود! ببینیم هم را ، امروز که...نه ، فردا ،ها؟ سینما سپیده ،... ساعت 3". گیج بودم . خالی بودم . شاد که نه ، اما هنوز دلم پر می زد برای آن نگاه سبز . به غرور زخمیم که رنگش بدجور توی ذوق می زد نگاه نکردم : " حتماً . ساعت 3. " . فردا ، ساعت 2 آینه می گفت که نگران نباشم ، روبراهم . هدیه ام ته کیف آرام گرفته بود . راننده تاکسی دربست ، عجله ام را که دید 3 برابر کرایه گرفت و یک متلکی هم پراند که یادم نیست . دم سینما ، اولش می خندید :" خوشگلی ها " ولی بعدش انگار که من اصلاً نیستم کنارش و بعدها فهمیدم که آن روز دلش به حال سادگی و به قول خودش بچگی من سوخت ،دلش نیامد که بیش از این معصومانه دلم به تلفن و سینما و قدم زدن خوش باشد و دل او خوش نباشد.بعدها فهمیدم که آدمهای دیگری در زندگی داشت که کارهایی را بلد بودند و برایش می کردند که منِ ساده بچه نمی توانستم. آنقدر احمق بودم که فکر می کردم تماس دو دست برای ابدیت یک عشق کافیست . آنقدر همه جا را آبی و سفید می دیدم که هر چه را که می گفت باور کن ، مثل خورشید ، مثل کتاب مقدس میشد برایم . حتی نپرسیده بودم این همه روز چرا دعوتم نکردی که ببینی من را؟ او هم انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده از دم گیشه مجله خرید و قبل فیلم کل مجله را خواند! وسطهای فیلم بود . دیگر طاقت نداشتم به صبر بیشتر . از آن طرف جوری سرد بودیم با هم که خجالت می کشیدم کارت و جعبه را در بیاورم و بگیرم جلویش . کیفم را باز کردم . توی همان نور کم هم می شد یک چیزهایی دید حتماً که گفت : " این چه قشنگه . با اجازه ..." کارت را ندید حتی . خودکار را در آورد و در همان تاریکی به برّاقیش نگاه کرد و خندید . تا خواست بگذارد سر جایش ، گفتم : " این مال توست " . به جز :" نه ، مرسی ، می خوام چه کار؟" دیگر چیزی نشنیدم . سکوت شد یا من کر شده بودم نمی دانم . دستهایم را که گرفت آنقدر سرد بودند که ترسید . گریه نداشتم . بغض نداشتم . حرفی برای گفتن نداشتم ولی دستهایم بدجوری سرد بودند. فیلم که تمام شد ، ایستادم . گذاشتم خودکار از روی پایم سر بخورد و توی تاریکی پایه صندلیها گم شود . شاید هنوز دست کسی باشد، شاید هم همانوقت زیر پاها پودر شد . خداحافظی کردیم و تمام راه را تا خانه پیاده رفتم . کارت را نگه داشتم ولی . یکی دو سال بعد بود که پشتش نوشتم : از طرف سارا ، با بهترین آرزوها و چسباندمش روی یک هدیه تولد یکی از دوستانم . خیلی خوشش آمد . فقط پرسید اگر این عکس روی کارت منم ، این دیپلمات جریانش چیست؟ حتی یادم نیست چه گفتم در جواب . تنها شاید خندیده بودم ، شاید هم نه .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 23:52  توسط مهدي  | 

 

تا اينجا

تا همينجا كه هنوز

چوب خط خاطراتمان خالي است

از همين راه نيامده

برگرد

 

تا همينجا كه هنوز

به نوازش انگشتانت

دچار نشده ام

دستانت را از من بگير

 

بگذار كنار همين خاطره هاي كوتاه

همين اشتياق اولين ديدار

همين چه خواهد شد هاي بي جواب

همين چند خطي كه مي نويسم برايت

دور از هياهوي آدم ها و عشق ها

تنها نامي باشيم براي هم

در دو جغرافياي دور

و هيچ كس  خواب هيچ كس را نبيند !

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 22:11  توسط مهدي  | 

 

تنها سهم من از تمام برنامه هاي تلويزيون اين مملكت ، برنامه نود فردوسي پور بود ، كه اون هم به لطف دولت مهرورز محمود ودوستان ، در آستانه تحريم و تعليق و سپس تعطيل است . شركت مخابرات درست زمان پخش برنامه سيستم اس ام اس برنامه را مختل مي كند و فردوسي پور با بغض اعلام مي كند امشب مسابقه پيام كوتاه برنده ندارد ، چون شركت كننده ندارد ، چون شركت كننده ها حق شركت در مسابقه را ندارند ، شركت كننده ها بايد بروند در برنامه هاي آب دوغ خياري شفيع و كوثري شركت كنند وتعداد نوشابه هايي كه مجريان براي مهمانان باز مي كنند را بشمرند ، و كسي كه بيشترين نوشابه ها را بشمرد برنده است

برنامه امشب هيچ برنده اي نداشت ولي يك بازنده بزرگ داشت : نظامي كه نظر سنجي فوتبال را هم حق مردم نمي داند ،  فردوسي پور تمام برنامه سرش پايين است ، برنامه را دير شروع كرده اند و زود هم بايد تمام كند ، زود هم تمام مي كند ولي جمله آخرش هنگام خداحافظي در حافظه همه ماند :  اگر زنده بوديم و بشه كه روي اين صندلي از حق و حقيقت دفاع كرد هفته آينده نيز با شما خواهيم بود .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 2:6  توسط مهدي  |