تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

من يك گله فيل چوبي دارم با عاج هاي سفيد كه جمع شده اند زير شيشه ميز عسلي و گاهي شب ها كه براي فيلم ديدن رختخوابم را جلوي تلويزيون پهن مي كنم بالشت ام كنار آنها قرار مي گيرد و سرم را كه بچرخانم مي بينمشان ، از ديدنشان خوشحال مي شوم ، نه اين يك جمله تعارفي نبود ، آدم كه با فيل چوبي تعارف ندارد ، ديدن فيل ها كه كمي آن طرف تر از بالشتم آرام و سربزيرند من را ياد پسركي مي اندازد كه شب ها ، اكثر شبها ، اسباب بازيهايش را كنار رختخوابش مي چيد و برايشان رويا مي بافت ، پسرك عاشق سربازهاي پلاستيكيش بود كه در روياهايش آنها را فرماندهي مي كرد و كنار آنها مي جنگيد ، و شب ها قبل از خواب كنار رختخوابش برايشان سنگر مي ساخت ، سربازهايي كه از يك جنگ سخت آمده بودند ، سربازهايي كه بي نهايت شجاع و وفادار بودند و شكست ناپذير ... اسباب بازيها و عروسك هاي ديگري هم بودند كه پسرك عاشقشان بود ، فيل ها و خرس ها وزرافه ها و پرنده ها ... كه تا وقتي گم مي شدند پسرك مواظبشان بود و آنها هم در جنگل خيالي مواظب پسرك بودند و شب ها كنار رختخوابش مي خوابيدند ... روياهاي پسرك پايان ناپذير بود ، او حتي براي توپ پلاستيكيش هم رويا مي بافت ، دوچرخه اش را فراموش كردم بگويم ، دوچرخه اش هم مي توانست بشنود و هم حرف بزند و خودتان تصور كنيد كه چه داستان هايي با هم داشتند ، آنها سالهاي زيادي با هم بودند ، حتي زماني كه ديگر نوجوان شده بود و اگر متلك هاي دوستانش نبود شايد هنوز هم با هم بودند ...

پسرك حالا يك گله فيل چوبي دارد زير شيشه ميز عسلي و هيچ كس هم نمي داند كه گاهي شب ها كه رختخوابش را كنار آنها پهن مي كند چقدر خوشحال مي شود از ديدنشان ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:34  توسط مهدي  | 

 

هميشه جزو آدم هايي بوده ام كه نگاهشان به آينده است ، خب اين جمله كمي زيادي ادبي بود ولي چاره اي نيست ،گاهي مجبوريم براي بعضي حرفها از  دستور زبان فارسي استفاده كنيم ، مي تونستم اين جمله رو اينجوري بنويسم كه جزو آدم هایی هستم که میانه خوبی با گذشته ها ندارند ، آدم هايي كه فكر مي كنند گذشته ها گذشته ، ولي واقعن اينجوري نيست !، هميشه فكر مي كردم كه يك گذشته پر ماجرا مي تواند لذت بخش باشد ، مثل يك آلبوم پر از عكس ، ولي هيچ كسي به من نگفته بود كه بعضي ماجرا ها ممكن است آنقدر سايه شان بر سرت سنگيني كند كه مجبور مي شوي گاهي پست هايي بنويسي كه خودت هم سر در نياوري از جمله هايش !

بعضي وقتها گذشته ها نمي گذرند ، يك مدتي زير روزمره گيهايت گم مي شوند ، ولي اين به اين معني نيست كه هيچ وقت ديگر پيدايشان نشوند ،  ممكن است يك روز باراني همينجور كه باراني مشكيت را پوشيده اي و توي جيب هايت دنبال فندك مي گردي ، پيدايشان بشود و صورت خيست را خيس تر كنند ...

.دارم برات توضيح مي دم كه بهتره بري دنبال زندگيت و منتظر من نموني،گاهي حرفم را قطع مي كني و اينكه ما مي تونيم خوشبخت بشيم ، رسيده ايم به رستوران ،  جاي پارك نيست ، مجبور ميشيم ماشين را جلوتر پارك كنيم ، پياده مي شويم و من توي جيب هايم دنبال سيگار و فندكم مي گردم  ، تو جا مانده اي ، بر مي گردم، بغض كرده اي :  توهيچ وقت  نمي توني من رو فراموش كني ،   دستت را مي گيرم : هيچ وقت هم نمي خوام فراموشت كنم ...

گذشته هايي هستند كه هيچ وقت نمي گذرند ... 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 16:35  توسط مهدي  |