تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

آدمها گاهي به لذت هاي جديد دچار مي شوند ، دچار از همان نوع عاشقش ، از همان نوع كه من دچار كتاب خواندن شده ام اين روزها ، و از انجا كه بي تعارف من جزو مردان تك معشوقه ام لابد ميلي براي نوشتن نمي ماند و اين مي شود كه جايي براي زندگي بدون اطلاع قبلي به ماهنامه تبديل مي شود و شايد گاه نامه ، گذشته از اين حرفها گمان مي كنم همگي متفق القول باشيم كه پاييز بي بو و بي رنگي بود ،نه باراني نه هيچي ، بماند كه تهران ديشب زيباترين شهر برف زده دنيا بود و من به لطف سيستم حمل و نقل شهري مسير كلاس تا خانه را پياده قدم زدم   آواز خوان و سيگار كشان . يكي از سوالاتي كه از دوران كودكي داشته ام اين است كه چرا در مواقع برف و باران تاكسي ها ، تقريبن همه تاكسي ها ، بدون اينكه مسافران در خيابان مانده را سوار كنند نگاهي به آنها مي اندازند و مي روند ! خيلي دلم ميخواد يك روز جلوي يكي از اين تاكسي ها رو بگيرم و اين سوال رو ازش بپرسم كه وقتي حال و روز آدم هاي زير برف را مي بينند و رد مي شوند وجدانشان كجا سياحت ميكند براي خودش ! 

آدم گاهي دلش مي خواهد عاشق بشود ، گاهي هم واقعن عاشق مي شود ، عاشق يك آدم ديگر  ، ولي با مشكلاتي روبرو مي شود ، و البته همه مي دانيم كه تمام شعر ها و اوازها و قصه ها و وبلاگ ها و  ليلي ها و مجنون  نامه هاي تاريخ به خاطر همين مشكلاتي كه اشاره شد به وجود آمده اند ، بدون شك هنر بدهي زيادي به عاشقان تاريخ دارد ، ولي خانم محترم ! من قصد هيچ خدمتي به فرهنگ وهنر اين مرز و بوم ندارم  ! هيچ استعدادي هم در اين زمينه ندارم ، من فقط دوست داشتن بلدم ، پس لطفن اين نامهربانيها را تمام كن !

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:4  توسط مهدي  |