تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

روزهايم سفيدتر تر از آنند كه بخواهم بنويسمشان ، آرام از كنارشان رد مي شوم ، سلام مي كنم و بي كه منتظر جواب بمانم رد مي شوم ، گاهي هم سوت مي زنم ، گاهي هم مي خوانم ، بي همگان به سر شود ... ، روزهايم هم براي خودشان خوشند ، گاهي برايم دست تكان مي دهند ، يك لبخند مليح تحويلم مي دهند و گاهي هم بغلم مي كنند ! خب گاهي هم جفتك مي اندازند و گند مي زنند به همه چيز ، عيبي نداره ! ... صبح ها  كوچه ما زيبا ترين كوچه تهران مي شود ، و باور كنيد اگر اين گونه نبود من اين همه سال دوام نمي آوردم اينجا ، و بانوان كوچه ما ورزشكارترين بانوان اين شهرند بخصوص از زماني كه اين وسايل ورزشي را توي پارك نصب كرده اند ، آدم با ديدن تلاش آنها ياد انيميشن فرار مرغ ها مي افتد ، زماني كه مرغ ها براي كاهش وزن به ورزش هاي طاقت فرسا روي آوردند ، و من با خودم فكر مي كنم بانوان كوچه چه نقشه اي براي شوهران كوچه كشيده اند كه صبح علي الطلوع دسته حمعي ريخته اند توي پارك و به بادي بيلدينگ مشغولند ... يادم باشد برايتان بنويسم كه رابطه مستقيمي است بين رانندگي و سيگار ، كه شما در هيچ نشريه علمي تا بحال نخوانده ايد ، زيرا اين رابطه را همين چند روز كه ماشين ندارم كشف كرده ام ، پس رانندگي نكنيد و از باقيمانده زندگي لذت ببريد ، كشف هاي ديگري هم داشته ام البته ... اينكه تازگيها به اين نتيجه رسيده ام كه خداوند شب را براي خوابيدن آفريده و آدم اگر مي خواهد مثل بانوان كوچه ما كامروا باشد بايد حتمن شب زود بخوابد ، پس نتيجه ميگيريم كه آدمها نبايد رانندگي بكنند و شب ها هم تا ديروقت توي نت نباشند !  

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 23:34  توسط مهدي  | 

 

من نمي دونم راز اين پست هاي «عاشقانه در فراق يار»   در چيه كه اين همه آدم رو مي كشونه به سمت خودش ، بعد انگار كه اصلن هدف از خلقت وبلاگ همين بوده كه يه مشت در فراق يار جمع بشيم دور هم و بشينيم هر كدوممون به يه بهانه اي بنويسيم از اين غم هاي بي آزار دوست داشتني لعنتي ! و هي حال كنيم باهاش و هي با كوچكترين تقي كه به توقي ميخوره  پرواز مي كنيم به اون خاطرات « وقتي هنوز يار بودش» يا« وقتي يار هنوز نيامده بود» يا « وقتي كه تازه اومده بود» يا «وقتي كه يه سال از اومدنش گذشته بود» يا «وقتي براي اولين بار رفتيم اون كافي شاپه» يا «وقتي براي آخرين بار اومديم اين يكي كافي شاپه» يا «وقتي اون اولين باروني كه خيسمون كرد» يا « وقتي اون آخرين برفي كه قدم ميزديم زيرش و احيانن يكيمون سيگار ميكشيد» يا «اون دختربچه هه كه اومد فالمون رو گرفت» يا« اون چراغ قرمزه كه پشتش 80 ثانيه معطل شديم» يا ...

اصلن انگار وبلاگي كه از اين پست هاي  اشك آور نداشته باشه بايد بره يه جايي واسه خودش پيدا كنه و بگيره بميره ! اصلن تو اگه مزه نوشتن و خوندن اين پست ها رو چشيده باشي اون وقت محال ممكنه بتوني يه رابطه عاشقانه عين آدميزاد داشته باشي و به خوبي و خوشي ادامش بدي ، يه جورايي انگار دلت مي خواد رابطه هه به هم بخوره و ترجيحن هم دلت مي خواد كه  طرف بي وفايي كنه و  بذاره بره  و اون وقت تو بشيني يه دل سير از اين عاشقانه هاي آرام در فراق يار بنويسي و حالش رو ببري ! باور بفرماييد ما جماعت در فراق يار نويس يه مرگمون هست ...

مي ترسم ، مي ترسم اين حس و حال وبلاگ نويسي گند بزنه به همه روابط عاشقانه عمرمون ...

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 18:13  توسط مهدي  |