سلام آقاي كافه پيانو
توي شهر كتاب دختره داشت به پسره ميگفت من هنوز كافه پيانو رو نخوندم وشنيدم كه پسره به دختره گفت : چرا !؟ و چرا رو يه جوري گفت كه يعني چقدر كار خوبي نكرده و چقدر حيف شده و حتمن در اولين فرصت اينكار رو بكن ، من ولي همين كه رسيدم خونه از بين اون همه كتاب كه گرفته بودم شروع كردم به خوندنش ، و وقتي كه ديدم كتاب رو تقديم كردي به هولدن كالفيد عزيز گفتم اي ول و بعد با خودم گفتم كه پس بيخودي نبوده كه اين همه پر فروش بوده و خودم رو آماده كردم براي يه شب نشيني مفرح در كافه پيانو ، ولي بعد از چند صفحه احساس بدي داشتم ، شبيه وقتي كه با يه دختري براي اولين بار ميري كافي شاپ و بر خلاف انتظارت اينقدر ادا در مياره كه تو حالت مي خواد به هم بخوره ، مخصوصن اينكه اين جور موقع ها هم مجبور مي شي براي حفظ كلاس از اين نوشيدني هاي مزرخرفي سفارش بدي كه احتمالن اون دختره سفارش داده و تو تا حالا اسمش رو هم نشنيدي ولي با وجودي كه دلت ميخواد يه قوري بزرگ چاي سفارش بدي تو هم از اونا سفارش ميدي ، بعدش توی رودروايسي بايد هم اون اداهاي مسخره رو تحمل كني هم اون نوشيدني هاي مسخره تر رو
كافه پيانوت پر بود از ادا و اطوار ، پر بود از آدمهايي كه هيچ كدوم خودشون نبودن ، چون صاحب كافه يه آدمي بود كه خيلي دلش مي خواست هولدن كالفيد باشه توي كوچه پس كوچه هاي مشهد ، و گند زده بودي به همه چي ، خفه شدم توي اون كافه ت ، كاش اون قسمتي كه پري سيما از تهران بر ميگرده همونجا يه جوري داستانت رو تموم ميكردي و دوباره بر نميگشتي كه بخصوص اون صحنه هاي آبكي با صفورا كه هيچ جوري تو مخ آدم نميره رو نمي نوشتي و ما هم يه جوري اون دويست صفحه اول رو مي ذاشتيم به حساب يه قصه كه تو اين همه وقت داشتي براي گل گيسو تعريف مي كردي ، كتابت دقيقن در حد همون گروه سني گل گيسو هستش ... كاش همونجوري كه توي ورودي كافه نوشتي پشت اين منزلت هاي معنوي دروغيني كه خوب به شان دقيق شوي ، تصنعي بودنشان پيداست ، پنهان نمي شدي ...
يكي از تفريحاتي كه گاهي من با خودم انجام مي دم ، نگاه كردن به آدمهاست . نگاه كردن به حالت ها و عكس العمل هاي آدمها در شرايط مختلف . مثلن نشستيم سر كلاس و يكي از بچه ها داره يه مطلب جالب رو ميگه و همه هم دارن به اون نگاه ميكنن و گوش ميدن بهش ، در اين شرايط چند لحظه نگاه كردن به نگاه هاي بچه ها براي من يه تفريح جالبه ! يا مثلن چند نفري نشستيم توي يه جلسه كاري و داريم صحبت مي كنيم ، بعد من وسط اين صحبت ها و اظهار نظرها و شوخي ها و خنده ها و دعواها حواسم هست كه يه موقع هايي براي چند لحظه هم شده از حال و هواي جلسه بيام بيرون و به اين تفريح سالم ومفرحم برسم ! آدمها واقعن موجودات جالبي هستند براي ديدن ، بخصوص وقتي كه حواسشون نباشه !
يكي از ايده هايي كه در ايام كودكي گاهي بهش فكر ميكردم ، اين بود كه يه نفر هست كه داره از بالا به ما آدمها نگاه ميكنه و يه جورايي داره با ما تفريح ميكنه ، بعضي وقتها هم به اين فكر ميكردم كه همه اين اتفاقات دور و برم قسمت هايي از يه فيلمه كه اون يه نفر داره كارگردانيش ميكنه من هم بدون اين كه بدونم دارم بازي ميكنم ، اين دوستان و اطرافيانم هم همشون با اون يه نفر همدستند ! با خودم فكر مي كردم اين فيلمه يه روز تموم ميشه و اون يه نفر و اين همدستاش ميان و بهم ميگن كه همه اين سالها ما داشتيم ازت فيلم ميگرفتيم ! راستش خيلي احساس خوبي راجع به اين ماجرا نداشتم ، يادمه كه فكر كردن به اين ايده باعث مي شد كه گاهي وقت ها يه سري شيطنت ها رو انجام ندم به خاطر اينكه بعدن كه خواستن فيلمم رو نشون بدن توي فيلم آدم خوبي به نظر بيام !
راستش هنوز هم يه جورايي اين ايده رو دارم البته با اندكي تغير ، همچنان به وجود اون يه نفري كه داره بهمون نگاه ميكنه اعتقاد دارم ، اون قضيه كارگرداني هم به قوت خودش باقيه ، فقط اينكه آدمهاي دور و برم هم مثل خودم هستن و با اون يه نفر همدست نيستند ، گاهي وقتها هم سعي مي كنم كه بهشون توضيح بدم كه حواسشون باشه يه نفر داره از اون بالا بهشون نگاه ميكنه و همه اين ماجراها يه فيلمه و زياد جدي نگيرن اين زندگي رو ! به نظرم ما آدمها خيلي موجودات ساده اي هستيم
پ.ن : صادق هدايت يه نمايشنامه كوتاه داره به اسم افسانه آفرينش ، به نظرم جالب ترين اثر هدايت همين باشه ، روي جلدش هم اين بيت رندانه حافط رو نوشته كه : پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت / آفرين بر قلم پاك خطا پوشش باد !
پارك نياوران يك حوض دارد ، حوض پارك نياوران هم يك راز دارد : وادارت مي كند دورش قدم بزني . نميشه به اونجا سر بزني و شب باشه و دور اون حوض قدمي نزني ،يعني براي من يكي كه نميشه . اين شايد به خاطر معماري پارك باشه ، اگه اينجوري باشه معمار اين پارك حتمن آدم بزرگي بوده . يعني ممكنه اتفاقي باشه !؟ خب آره ممكنه ولي پارك نياوران يك حوض دارد كه وادارت مي كند دورش قدم بزني !
حوض پارك نياوران البته رازهاي ديگر هم دارد ، راز اينكه تو با نود و هشت كيلوگرم وزن خالص يهو به سرت مي زند يك دور، دور آن بدوي ، يك دور آن هم با آن سرعت اوليه بالا ، به حرفهاي من هم گوش ندهي كه آرام تر آرام تر ، بعد عرقريزان و نفس زنان بيايي كه راست گفتي تند رفتم ... شادم ميكني پسر !
_ امشب جايي براي زندگي يكساله شد ، به همين سادگي ...
پاييز جان سلام
اميدوارم حالت خوب باشد ، اگز از احوالات ما جويايي همه مثل هميشه ايم ، بهار مثل هميشه آمد و تابستان مثل هميشه رفت ...آدمها هم مثل هميشه اند ، گاهي مي آيند و گاهي مي روند ... مي داني كه رسمشان را ... اين روزها سر بزيرم واين شب ها آرام ، دستهايم هنوز خاليست پاييز جان... دلم مثل هميشه است ، ساز خودش را مي زند و حرف هاي خودش را دارد ، غمگينم مي كند گاهي ، با هم كنار آمده ايم ولي...
تصميم هايي گرفته ام پاييز جان ، درست نمي دانم چه تصميم هايي ! آدم گاهي لازم است تصميم هايي بگيرد ، آدم اگر نمي تواند خودش را عوض كند سيگارش را لااقل عوض كند ، اگر توانست كفشهايش را هم زود عوض كند ، گاهي لازم است مسير روزانه را هم عوض كرد ، باشد كه رستگار شويم ... برايت خواهم نوشت