تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

روز اولي كه تصميم به وبلاگ نوشتن گرفتم تصميم گرفتم ( تا اينجا شد ۲ تا تصميم ! ) حتي الامكان وارد مقولاتي كه دوست ندارم نشم و يكي از اين مقولات سياسته كه بدبختانه اگه روزي دو سه ساعت از وقتم رو توي اين سايت هاي خبري نگذرونم اون روزم شب نمي شه  ، بعضي وقتا به آدمهايي كه از اوضاع و احوال مملكت بي خبرن و دنبالش هم نيستن حسوديم ميشه  ،  من هم هر چقدر هي مي خوام خودم رو بزنم به اون راه كه از سياست بي خبرم ولي بعضي وقتا ديگه واقعن نمي شه ، شاهكار جديد دولت كريمه رو حتمن شنيدين ، مدرك دكتراي وزير جديد كشور جعلي از آب در اومد(لينكش رو توي پيوندهاي روزانه گذاشتم) ، اين كشور فقط يك وزير كشور متقلب كم داشت كه اون هم جور شد كه ان شاء الله بتونيم هر چه سريعتر اين چند تا كشوري كه از ما عقب مانده تر هستن رو جا بذاريم و در دنيا از آخر اول بشيم ، البته زياد نگران مباشيد جناب پرزدنت  فرمودن براي خدمتگذاري  به اين كاغذ پاره ها نيازي نيست ! منظورشون از كاغذ پاره اين مدرك هايي هستش كه امثال ماها براي گرفتن ليسانسش جوونيمون رو تلف كرديم و منظورشون از خدمتگذاري هم انتخابات رياست جمهوري سال آينده است كه قراره با استفاده از تجربيات وزير محترم كشور در زمينه جعل و تقلب ،  ايشون بتونن باز هم پرزدنت باقي بمونن  ،  صد البته از ماست كه بر ماست ...

ـ همچنان سيگار نمي كشم  ، زندگي بدون سيگار هم تجربه جالبيه ! عوضش تا دلتون بخواد اشتهام باز شده ،مخصوصن اينكه رفقاي نابابي باشن كه ساعت ۱۱ شب به آدم باقالي پلو با تن ماهي بدن ! تازه فهميدم چرا اين خانم دكترگفت اگه مي خواي رژيم بگيري بهت نميگم سيگار رو ترك كن ! ( خانم ما به تخصص شما ايمان آورديم !) انگار هميشه بايد يه جاي كارمون بلنگه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 1:24  توسط مهدي  | 

 

شوگر هر چند وقت يك بار مياد پيش ما  ، چند ساله  ، سالي سه چهار بار  ،  هر بار چند روز گاهي هم به هفته و ماه ميرسه موندنش ، ولي هميشه هر وقت كه مي خواد بره دلم براش تنگ ميشه  ، هميشه ، مني كه خيلي وقته دلم براي خودم هم تنگ نمي شه حتي ، هميشه وقتي ميره دلم براش تنگ مي شه  ، شوگر يه دوست خيلي قديميه ، از كلاس اول ابتدايي ،  نه از قبلش ، كوچه پس كوچه هاي سه چهار سالگي ، بيشتر وقتا دعوامون مي شد ، حالا هم خيلي وقتا دعوامون مي شه ، فرقش اينه كه اون وقتا كه دعوا مي كرديم بعدش مي زديم زير گريه ولي حالا بعدش مي زنيم زير خنده ! خوبيش اينه جفتمون استقلالي هستيم ، دوشنبه رفتيم استاديوم و تيممون هم برد و ما كلي خوشحال و خسته برگشتيم  ، شعر هم دوست داريم  ، بعد يه موقع هايي مي شينيم شعر ميخونيم  ، من دوس دارم شعرهاش رو  ، شوگر با يه دختره صحبت كرده واسه ازدواج ، بدون كار بدون پول بدون خونه بدون هيچي ! امروز اينا رو كه بهش مي گم با صداي بلند ميخنديم ! ميخنديم به اين دنيا ، دلم خنك ميشه ، به دنيا كه ميخندم دلم خنك ميشه ... شوگر غم دنيا نداره ... فقط غم آدم ها رو داره ... جيبش خاليه ولي دستاش نه ... مي دوني يه جايي كه ما داشتيم همينجوري بزرگ مي شديم اون ولي ديگه با ما نيومد و موند توي همون كوچه پس كوچه هاي كودكي...بعضي وقتا مثل يه بچه هفت ساله بهونه پارك رو ميگيره فرقش اينه كه نميشه مثل بچه ها دست بسرش كرد ...گاهي فراموش ميكنم چند سالمون شده ...شوگر فردا داره مي ره و من دلم براش تنگ ميشه

ـ اين شباي تابستون دلم عجيب گپ هاي آخر شب مي خواد روي چمن هاي پارك جلو خونمون با يه فلاكس چاي و يه عدد دوست ... با اينا زندگي رو سر مي كنم

  توي اين پاراگراف قبلي سيگار رو جا نگذاشتم بلكه دو سه روزه سيگار نميكشم ! راستش به اين نتيجه رسيدم براي مردن كمي زوده 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 2:30  توسط مهدي  | 

 

اين روزها گاهي به خودم فكر مي كنم ، مي داني اينكه آدم به خودش فكر كند عجيب نيست، ولي خب كم پيش مي آيد،  تو چقدر به خودت فكر ميكني ؟ منظورم به خونه ات نيست،  به بابا و مامانت هم نيست،  به كار و همكارات هم نيست،  به دوست دختر و پسرت هم نيست ، به بدهكارييها و طلبكاريهات ،  به ماشين و موبايلت ، به كارهاي عقب و جلو افتادت ،  به هيچ كوفت و زهر مار ديگه اي هم نيست ! منظورم به خودته ! خودت چطوري !؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 1:33  توسط مهدي  | 

 

تا تواني گوسفند لنگ باش

گله چون برگشت پيش آهنگ باش !

نشسته بودم سر كلاس ، چه فرقي داره چه كلاسي !؟ استاد شيرين سخن داشت يه بحث رياضي رو توضيح مي داد بعد يه جا مي خواست بهمون بفهمونه كه چي ميخواد بگه اين بيت رو گفت ! من شايد تنها كسي بودم كه فهميدم اين رو ... جدي ميگم ! ( من عاشق اين تكيه كلام هاي هولدن كالفيدم خب ! ) ... تا تواني گوسفند لنگ باش ... اون لنگ بودنش نكته كليديه ماجراست ! البته گوسفند بودن هم اهميت بسزايي داره! برگشتن گله هم همينطور ! پيش آهنگ هم نيازي به توضيح نداره ! ... اميدوارم هيچ وقت نفهميد اين بيت رو ! هيچ وقت مجبور نشيد اين رو با خودتون زمزمه كنيد ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 2:25  توسط مهدي  | 

 

امشب به قصه دل من گوش مي كني

فردا مرا چو قصه فراموش مي كني

 

اين در هميشه در صدف روزگار نيست

مي گويمت ولي تو كجا گوش مي كني

 

دستم نمي رسد كه در آغوش گيرمت

اي ماه با كه دست در آغوش مي كني ؟

 

در ساغر تو چيست كه با جرعه نخست

هوشيار و مست را همه مدهوش مي كني

 

مي جوش مي زند به دل خم بيا ببين

يادي اگر ز خون سياووش مي كني

 

گر گوش مي كني سخن خوش بگويمت

بهتر ز گوهري كه تو در گوش مي كني

 

جام جهان ز خون دل عاشقان پر است

حرمت نگاه دار اگرش نوش مي كني

 

سايه چو شمع شعله در افكنده اي به جام

زين داستان كه با لب خاموش مي كني

 

هوشنگ ابتهاج

 پ.ن : با تشكر از دايرةالمعارف گوياي ادبيات وبلاگستان  !

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 1:50  توسط مهدي  | 

 

داستان جالب اين روزهاي من ياد گرفتن زبان در زير نور فانوسه ! كلاس ما ساعت ۸:۳۰ شروع می شه و چند دقیقه بعد در راستای همدردی با ملت جنگزده یا طوفان زده یا هرچی زده سراسر دنیا که از نعمت برق محرومن  ( البته واقعن نميدونم الان چنين ملتي هم وجود داشته باشه ) برق موسسه می ره و همه زیر نور موبایل به فراگیری زبان می پردازن ! شب اولی که برق رفت فکر کردیم که اتفاقیه ولی از شب بعد که استاد یه فانوس با خودش آورده بود( يه چراغ شارژي به شكل فانوس ) فهمیدیم که این ترم  باید با اعمال شاقه زبان آموزی کنیم ! اینا رو گفتم که آیندگان بدانند که ما چه مردمان رنج كشيده اي بوده ايم !

بدترين قسمت اين خاموشي ها وقتيه كه برق چراغ قرمزهاي سر چهار راه ها بره و از بخت بد پليسي هم اونجا نباشه ، اون وقت شما مي تونيد اوج از خود گذشتگي ما ايرانيها رو مشاهده نماييد ، در يك چشم به هم زدن همه از همه طرف هجوم ميبرن به سمت چهار راه و يه گرهي درست ميشه كه با دندون هم نميشه بازش كرد ، به نظرم در حال حاضر مهمترين عنصر حياتي در تهران چراغ قرمز هستش

فعلن فقط ميتونيم دعا كنيم كه اين تابستون بدون برق زودتر تموم بشه و زمستون بدون گاز از راه برسه !

 بعد نوشتم كه : واقعن نمي دونستم كه وبلاگم اينقدر تاثير روي تصميم گيري هاي مملكتي داره و گرنه تا به حال مشكلات كشور رو حل كرده بودم ! بعد از اين پستي كه من در مورد اهميت چراغ قرمزهاي تهران نوشتم بلافاصله قرار شد كه ۱۰۰۰ چراغ قرمز راهنمايي خورشيدي در تهران نصب بشه ، باور نمي كنيد ؟  اينجا رو بخونيد 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 17:54  توسط مهدي  |