تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

دري هستم

كه مي توانست به آسمان باز شود

اگر لولايش به زمين

چفت نبود

                 لیلا فرجامی

 ـ بعد نوشتم كه : خسرو شكيبايي هم رفت و   از اندك دوست داشتني هايم يكي كم شد  ،  بغضم گرفت خيلي ، دلم تنگ شد ، فكر كردم با خودم ،  نه به خاطر اينكه يك هنرمند بزرگ بود يا يك بازيگر معروف ، با خودم نگفتم كه حيف شد يا زود رفت ، قيصر كه رفت اينو گفتم ، چون قيصر تازه قيصر شده بود و هنوز خيلي حرفها بود كه بايد ازش مي شنيديم  ، قيصر ديگه از جنگ نمي گفت ، از صلح مي گفت ، و هنوز بايد مي موند و مي گفت ،  ولي فيلسوف مهربان خانه سبز همه چيزهايي كه دلمون مي خواست رو بهمون داد  ، همه نقش هايي كه اگر شكيبايي نبود هيچ وقت نمي فهميديمشون ، همه حس هايي كه لازم بود حس كنيم ، همه ديالوگ هايي كه فقط بايد اونجوري گفته مي شد كه اون ميگفت ، افسوس نخوردم راستش  ، دلم براي جامعه هنري هم نسوخت ، فقط بغضم گرفت  فقط دلم براي خودش تنگ شد  كه دوستش داشتم ...  

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 15:52  توسط مهدي  | 

 

بچه تر كه بودم بيشتر اوقات فراغت و غير فراغتمون رو توي زمين هاي خاكي فوتبال بازي ميكرديم ، با توپ هاي پلاستيكي كه عمر همشون چند روز بيشتر نبود ، يه موقع هايي هم از توپ هاي پاره شده قبلي واسه توپ هاي جديدمون جلد درست ميكرديم كه بيشتر عمر كنن ،يه توپ هايي هم بودن كه آدم بيشتر بهشون علاقه داشت ، حالا به خاطر رنگشون يا جنسشون يا هر چي ،وقتي اين توپ ها سوراخ مي شدن دلت ميگرفت ، واسه همين سعي ميكردي كه مواظبشون باشي ،يه موقع هم مي اومدي روشون يه چيزايي مي نوشتي ،كه مشخص باشه اين توپ مال توئه ،من ولي كم كم با يه قانون تلخ آشنا شدم : هر توپي كه بهش علاقه مند ميشدم و روش يه چيزي مي نوشتم يا علامت مي ذاشتم زودتر از بقيه توپ ها سوراخ مي شد ! واسه همين سعي ميكردم علاقه م رو به توپ هايي كه دوسشون داشتم حتي الامكان مخفي كنم چون مي ترسيدم كه زود از دستشون بدم ! نمي دونم چي شد كه اين قانون نانوشته بعد ها همراه من موند ، قصه توپ هاي پلاستيكي مدتهاست كه تموم شده ولي بعد از اون كه قصه علاقه به آدمها شروع شد من شدم يه پسر ترسو كه هميشه نگران از دست دادن علاقه هاشه ، حالا وقتی مي خوام بنویسم ازت ،  می ترسم ! حالا وقتي مي خوام جلوي اسمت علامت بذارم ، وقتي مي خوام برات شعر بگم مي ترسم ! مي ترسم تو هم بري توي خاطره هام ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:7  توسط مهدي  | 

 

امروز كه زنگ زدم به مادرم و بهم خبر داد كه مريم داره عروسي مي كنه تازه فهميدم خيلي وقته خبر خوب نشنيدم ! خوشحال شدم واقعن ،  مريم يكي از دخترهاي فاميله كه چند سال پيش  پدر و مادرش از هم جدا شدن و از اون موقع توي خونواده ما زندگي ميكنه يعني پيش خواهرم كه داماد ما عموي مريم ميشه ،  جالبه همون موقع كه مادرم داشت اين خبر رو ميداد زنگ خونه مادرم رو زدن و كسي نبود جز عروس خانم ، خوشحال بود ، بهم گفت كه بايد براي مراسم بياي چون دايي عروس بايد باشه ، به من ميگه دايي ، گفتم من عروسي هر كي رو نيام عروسي تو رو حتمن ميام ، با وجودي كه هميشه سربرش مي ذاشتم ولي مثل بچه خواهرم برام عزيز بود  ، يه امام زاده نزديك شهر ما هستش كه چون بالاي كوهه نميشه با ماشين  رفت و بايد  حدود سه چهار ساعت پياده بري كه برسي اونجا ،  چند ساله  برنامه ما اينه يكي از روزهاي تعطيلات عيد به اتفاق بچه هاي فاميل و بعضي از بزرگتر ها صبح زود راه ميافتيم و ميريم اونجا ، مسيرش با اينكه طولانيه ولي موقع عيد واقعن قشنگه ،  مريم از اوناييه كه تقريبن هر سال با ما مياد  ، يه شوخي هم بين بچه ها هست كه هر دختري كه بياد اونجا سال آينده حتمن بختش باز مي شه ، من هم هميشه سربرش ميذاشتم كه بابا دست از سر اين امامزاده وردار ! امروز بهش گفتم بالاخره اين امامزاده از دست تو راحت شد ! خنديد ولي اين بار خندش با هميشه فرق داشت ...

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 23:38  توسط مهدي  | 

 

صبح ساعت ۷ از خواب بيدار بشي  بري دنبال يه لقمه نون تا غروب اون وقت تازه دلت مي خواد زودتربرسي خونه و خودت رو پهن كني روي اون مبله جلوي تلويزيون و خستگيهات رو دود كني ! تازه يادت مياد كه بايد ساعت ۸ تا ۱۰ بري كلاس زبان اون هم  اوري دي ! بعد كلاس هم بايد زودتر خودت رو برسوني به يورو ۲۰۰۸ و شانس بياري كه بازي به وقت اضافه هم نكشه كه بتوني فردا ش ساعت ۷ از خواب بيداري شي بري دنبال ... اون وقت مياي سراغ وبلاگت ميبيني كه روش نوشته : يكي بياد من رو آپ كنه لطفن ! تازه چند تا كتاب و چند تا فيلم هم توي خونه هي بهت تيكه مي ندازن كه تحويل بگير برادر ! يه سري هم قبض آب و برق و تلفن ماه هاست هي بهت كارت زرد ميدن ! ظرفاي آشپزخونه هم راه افتادن همه جاي خونه رو پر كردن كه ما هم هستيم ! ماشينت هم اونقدر كارواش نرفته كه شهرام مياد روي شيشش برات پيغام مي نويسه كه زنگ زدم جواب ندادي اومدم خونه نبودي ... ولي با همه اينا اين سريال روزي روزگاري رو عشق است ! شبكه يك ساعت يك ونيم نصف شب !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 1:56  توسط مهدي  | 

 

الله نور السموات و الارض مثل نوره كمشكواة فيها مصباح المصباح في زجاجه الزجاجة كانها كوكب دري يوقد من شجرة مبركة زيتونه...

خدا نور آسمانها و زمين است داستان نورش به مشكاتي مي ماند كه در آن چراغي روشن باشد و آن چراغ در ميان شيشه اي كه تلاءلو آن گويي ستاره ايست درخشان و روشن از درخت مبارك زيتون ...

سوره نور آيه ۳۵

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 1:35  توسط مهدي  |