اتفاق خوب یعنی تو ، میان این همه ، گوشه ای از همین شهر ، لابلای این روزها ، میان این صداها و بوق ها و الو و تق و توق و برو و بیا و ارتحال و کرایه خونه و کارهای عقب مونده و آدم های ناراحت ... بشنومت گاهی ، ببینمت کمی
اتفاق خوب یعنی همین که تو هستی...
پ.ن : امروز توی محل کار بالاخره نامه جابجاییم امضا شد، و رفتم که برم قسمت طراحی ، مدتها بود که می خواستم اینکار رو بکنم و نمی شد ، ولی بالاخره شد ، کارم تا الان نظارت و برنامه ریزی بود با وجودی که پیشرفت خوبی داشتم و اونجا واسه خودم رئیس جمهور بودم ! ولی همیشه عاشق طراحی بودم ، فعلن ملالی نیست جز دوری نعمان که می دونم دلم براش تنگ می شه و همینطور همکارای قبلیم که بهشون عادت کرده بودم ، نعمان تو این چند روزه کلی منو نصیحت کرد که اشتباه میکنی که می ری و اینجا این همه زحمت کشیدی و رئیس اونجایی که قراره برم آدم سخت گیریه و ... ومن همش می خندیدم که ناراحت نباش حتمن بهت سر می زنم !
باز هم پ.ن : تعطیلات به خواب گذشت و فیلم و کمی کتاب و کمی کار و البته یه سفر ناموفق هم به شمال داشتیم ! یعنی رفتیم تا نیمه راه و به علت ترافیک ( برای این ترافیک واقعن نمیتونم یه صفت پیدا کنم )دست از پا درازتر برگشتیم ، کاش شمال رو هم سهمیه بندی می کردن !
هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
کوچه ها را بلد شدم
خیابان ها را بلد شدم
ماشین ها را
مغازه هارا
رنگ های چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمی شوم
ولی هنوز گاهی میان آدمها گم می شوم
آدمها را بلد نیستم !
یه وقت به خودت میای می بینی مسیری که تا الان اومدی کلن اشتباه بوده ، یعنی از همون اول اشتباه پیچیدی تو این جاده ، حواست هم بوده یا نه مجبور بودی یا نه تقصیر تو بوده یا نه دیگه مهم نیست ، مهم اینه که یه جایی یه موقعی یه تصمیم غلط گرفتی یا گذاشتی بجات تصمیم بگیرن یا اصلن تصمیم نگرفتی ، همینجوری سر خر رو گرفتی و رفتی ، جاده رفته تو هم رفتی ، حالا خوردی به خاکی ، با کلی راه اومده ، حالا باید برگردی !؟ خدا کنه بتونی ! یه مسیرهایی هستن که راه برگشت نداره ، یا اگه داشته باشه تو دیگه امکاناتش رو نداری ، بنزینت تموم شده ، تک و تنها موندی ، یه جاهایی برگشتن یعنی گذشتن از خیلی چیزا و آدما ، یعنی قبول خیلی اشتباهات ... دلت می خواد زمان برگرده و دوباره شروع کنی ، از صفر ... بعضی وقتا از صفر هم دیگه نمیشه شروع کرد ، از منفی باید شروع کنی ، اون وقت انگار به یه کارگردان احتیاج داری ، که وسط فیلمت یه اتفاق بذاره ، از همون اتفاقاتی که وقتی توی فیلما می بینی به کارگردان ایراد میگیری که چرا اینجای فیلم اینقدر آبکی شد ، فیلم هندی شد ، بعد بدون اینکه بفهمی چی شد چشمات رو باز کنی ببینی دوباره برگشتی به بازی ، دوباره میتونی ادامه بدی ...
روزای بدیه ... تجربه بهم میگه این هم تموم میشه ، این کارگردانی که من میشناسم استاد اینه که آدم هاش رو غافلگیر کنه ، فقط نگرانیم اینه که آیا دوباره مرتکب یه همچین حماقت هایی خواهم شد !؟ بعید می دونم !
همیشه وقتی اتفاق می افتد ، بر همان مدار همیشگی می افتد ، به همان روال گذشته، شبیه توالی روزها ، چشم که باز کنی میبینیش ، از خواب بیدار می شوی ، دست وصورتت را می شوری ، در آینه خودت را نگاه می کنی ، کمی دلشوره داری ، کمی هیجان ، اندکی ترس ، مختصری مرور تجربه های گذشته ، عشق های تمام شده ، حرف های در یاد مانده ، قرار های نمانده ، بوسه های خشکیده ... با این همه وقتی دوباره اتفاق می افتد ، شبیه تکرار فصل هاست ، بی آنکه بخواهی می آید ، تکرار می شود ، تکرار می شوی ، کمی آهسته تر اینبار ، کمی آرام تر ، کمی سخت تر ... خسته ای ، از دوستت دارم هایی که فقط گفته ای و شنیده ای ، از تولد هایی که حتی نمی توانی اس ام اس بزنی ، از این اردیبهشتی که می آید و تمام خاطرات تو را با خودش می برد ... خسته ای ، دل دل میکنی ، با خودت راه می روی ، مینشینی ، بلند می شوی ، بر میگردی ، می نشینی ، بلند می شوی ، بر میگردی ... خسته ای ، با این همه از این شب های بلند تنهایی میترسی ، نترس اما ! پلک به هم بزنی دوستت دارم را ... همیشه ... کسی هست که بهت بگه ...فقط ممکنه هر بار اسمش عوض بشه همین !