تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

برای مردن همیشه وقت هست ...

 

downfall

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:45  توسط مهدي  | 

 

امروز صبح نعمان بر خلاف همیشه که اولین نفریه که میاد سر کار بعد از دو ساعت تاخیر خرم و خندان وارد اتاق شد ، و من که داشتم به علت ندیدنش دچار افسردگی می شدم گل از گلم شکفت بعد از کلی مسخره بازیه همیشه گی پرسیدم کجا بودی که اون هم بعد از کلی لوده بازی همیشگی !  گفت که رفته بوده دنبال درخواست یک وام سه میلیون تومانی برای خرید خونه  ! و وقتی ازش پرسیدم که الان رهن یه خونه معمولی شده بیست میلیون و تو چه جوری با سه میلیون می خوای خونه بخری ، توضیح داد که با این سه میلیون می خواد تو شهرشون یه زمین  صد متری بخره و با پنج میلیونی که الان دست صاحبخونشون داره خونه رو می سازه ! و وقتی که با استدلالهای من که داشتم واسش توضیح می دادم که الان هیچ کجای ایران نمیتونه یه زمین رو با این قیمت بخره و بر فرض محال هم اگه پیدا بشه با این پول نمی تونه خونه بسازه روبرو شد شروع کرد به بافتن اراجیف که می شود و می توانم ! و برای اینکه نشون بده که در تصمیمش کاملن جدیه یه نقشه از جیبش در آورد و گفت که این هم نقشه خونه ای که می خوام بسازم و اضافه کرد که طراح نقشه هم خودش بوده و دیشب اون رو طراحی کرده ، جالبه بدونید که خونه مورد نظر دو طبقه بود !

باید اعتراف کنم که در مقابل این همه اعتماد به نفس و برنامه ریزی اقتصادی و هنر معماری و حماقت محض و بی اطلاعی کامل از قیمت مصالح ساختمانی که خداوند متعال یکجا در وجود این آدم نهاده است کم آوردم ! 

پ .ن : هر چند ،  مدتهاست که به این نتیجه رسیدم که جناب خدا به آدمهایی مثل نعمان که یک شبه با نوشتن یک تقاضای وام سه میلیونی ( که به قول خودش  ۵ هزار نفر تو نوبت هستن ) شدیدن احساس خونه دار بودن بهشون دست میده ، توجه ویژه ای داره و واقعن منتظرم یکی از همین روزها خبر اتمام ساخت خونه رو از نعمان بشنوم ! به همین دلیل امروز همش داشتم به این فکر می کردم که هشت میلیون به نعمان بدم و اون خونه رو چهار طبقه بسازه !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 18:49  توسط مهدي  | 

 

دلتنگ که می شوم ، آنقدر برای غصه هایم قصه می بافم تا خوابشان ببرد ... مثل وقتی که گریه های کودکیمون رو نجواهای سحر آمیز مادر می خشکوند ... بعضی وقتها ولی غصه هایت آنقدر بزرگ می شوند که با هیچ قصه ای کلاه سرشان نمی رود ... آن وقت ترجیح می دهی مثل غریبه ها نگاهشون کنی یه لبخند خشک تحویلشون بدی و خیلی آروم از کنارشون رد بشی و بعد امیدوار باشی که وقتی   سیگارهایت ته کشیدن اون ها هم خسته شده و منتظرن که تو براشون یه قصه دیگه ببافی ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 23:30  توسط مهدي  | 

 

مثل مردن می مونه دل بریدن

ولی دل بستن آسونه ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 21:10  توسط مهدي  | 

 

 

زندگی مثل یه بستنیه ، قبل از اینکه آب بشه ازش لذت ببر ...

 

  black جزو معدود فیلم های هندیه که میشه توصیه کرد حتمن ببینید

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 22:57  توسط مهدي  | 

 

۱ـ خب تعطیلات تموم شد و ما برگشتیم سر خونه زندگیمون ، امشب که داشتم بر میگشتم کیلومتر ماشین رو نگاه کردم حدود ۵۰۰۰ کیلومتر توی این دو هفته رانندگی کردم همراه با تنها دو عدد قبض جریمه ناقابل که با توجه به میزان بالای جرائم رانندگی در ایران فکر میکنم من جزو اون ۹۵ درصد رانندگان عزیزی باشم که سردار روبانیان این چند روزه توی شبکه های مختلف مرتب ازمون تقدیر و تشکر نمود !، کلن خوش گذشت هر چند بهار امسال خیلی سبز نبود ...

۲ـ من همیشه با شماره هایی که عدد ۷ و ۸ با هم توشون باشه مشکل دارم از نوع اساسی ... و کلی باید به مغزم فشار بیارم که قاطیشون نکنم حالا امسال هم این دو تا عدد افتادن کنار هم به همین خاطر واقعن دوس دارم که هر چه سریعتر سال ۸۸ بیاد و من هی مجبور نباشم برای نوشتن تاریخ همه حواسم رو جمع کنم !

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 3:53  توسط مهدي  | 

 

 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 20:23  توسط مهدي  |