تبليغاتX
جايي براي زندگي
 

 

آدمها مانده اند بی دوست ...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 1:55  توسط مهدي  | 

 

اولین بار که به دنیا آمدم

امروز بود

اولین بار که گریه کردم لابد !

اولین بار که زمستان به پایان می رسید

و من آغاز شدم

قبل از من ولی

جنگ

به خانه هامان آمده بود

تا صدای گریه من

میان صدها شلیک گلوله

گم شود

تا زادگاه من

چادری باشد

میان اردوگاه آوارگان جنگی !

 

جنگ

تمام کودکی مرا برد

و تمام برادرم را

 

جنگ که رفت

به خانه هامان برگشتیم

خانه ای بدون هیچ خاطره ای

خانه ای که در آن به دنیا نیامده بودم

و دلم برای خط خطی دیوارهایش تنگ نشده بود

خانه ای که دیگر نبود

 

حالا

دوباره

دنیا به آخر زمستان رسیده

جایی که اولین بار

من آغاز شدم

امروز

می توانستم نباشم !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 1:5  توسط مهدي  | 

 

نامه به یک مردم

سلام مردم. مي دانم که حال خوشي نداري،

مردم جان ديدي که خاتمي گفته مظلومانه و با نشاط در انتخابات شرکت مي کنيم. اساساً از دوم خرداد 76 به بعد در هر کاري به ما همان بخش مظلومانه اش مي رسد، حتي در شرکت کردن (شرکت کردن عمل منافي عفت نيست، کار خوبي است.)

مردم عزيز من اين نامه را از ته اعماقم (صميم قلب سابق) برايتان مي نويسم. در اين نامه از شما مي خواهم مثل بچه آدم در انتخابات شرکت کنيد. در اين برهه حساس زماني (خداوکيلي سال هاست که ما بکوب در «برهه حساس» به سر مي بريم) و در حالي که قرار است کتاب هايي را که فکر افراد را جيز مي کند از تمام کتابخانه هاي عمومي کشور جمع کنند تا مردم با فکري دست نخورده و آکبند به بعضي دوستان زحمتکش و عدالت سرخود، راي بدهند، برويد و در انتخابات شرکت کنيد. ببين مردم جان، براي من ادله شرکت نکردن در انتخابات را رديف نکن، خودم دليل براي شرکت نکردن دارم، خوبشم دارم، اما بيا و سر جدت عاقل باش.

از شکل کانديداها خوشت نمياد؟ باور کن خاتمي هم از دست در رفته بود، قرار نيست ازدواج کني که. اسماشون رو نشنيدي؟ خب بچه خوب اونايي که اسماشونو شنيده بودي دوستان عدالت سرخود هم اسماشونو شنيده بودن، پس حذف شدن اين به اون در، يک تعداد آدم هستند که اگه سعي کني مي توني اسماشونو بشنوي،

متوجهي چي مي گم؟،

عزيزجان، مردم قشنگ، لگد به ... شما تصور کن به شانس خودت نزن، بيا شرکت کن راي بده، دليلش هم عين روز روشنه، يعني يک عده قطعاً به دوستان عدالت سرخود راي خواهند داد چه تو قهر کني، چه طاقچه بالا بذاري، چه... اصلاً ول کن اين حرفا رو. فقط و فقط براي اينکه بيشتر از اين از اون بالا کفتر نيايه، بيا راي بده، مردم عزيز و مهربان، وقتي حتي خاتمي وارد «عمل» شده (فکر کن،) خيلي بي انصافي است اگر تو راي ندهي. به قول شاعر، «برو دارمت، مي رم منو داشته باش.» اين شعار انتخاباتي ستون پستخونه تا 24 اسفند است،

ابراهیم رها

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 19:21  توسط مهدي  | 

 

 

ا- همیشه روزای قبل از تعطیلات رو بیشتر دوس داشتم تا خود تعطیلات رو ، واسه همین من عاشق پنجشنبه هام ! امروز هم پنجشنبه است ، هم دو روز تعطیل بعدش داریم ، هم نزدیکای تعطیلات عیده ، هم الان ماه اسفنده ، هم امروز هوا خیلی خوبه ، هم من از مسافرت برگشتم ! هم اینکه الان من ۵ تا سی دی موسیقی دارم که به هیچکس نمیدمشون ! حتی به تو یاسمن !

۲- تبریز جزو اون شهرهای جالب جغرافیای منه ! این بار یه چیز چیز جدیدی در موردش کشف کردم و اون هم اینکه اونجا یه خیابونی داره بین میدون قونقا تا چهار راه شهناز که پر از سینماست ! یعنی در طول حدود ۲۰۰ متر نزدیک ۱۰ تا سینما هست ! که فکر میکنم توی ایران هیچ خیابونی به این کوچکی این قدر سینما نداشته باشه ... بعدش هم اینکه دوست تبریزیم می گفت که تبریز شهر بدون گداست ، راست و دروغش با خودش ... هوا هم اونقدر که فکر می کردم سرد نبود  ، یعنی من یه چمدون لباس رو بدون استفاده بردم و آوردم... یه چیز جالب هم در مورد قطار سبز  ، توی هر واگن یه کتابخونه کوچیک هست که چند تا کتاب در موضوعات مختلف داخلش می باشد ! (جایزه شما هم محفوظه مریم جان ) 

در ادامه بند یک راستش من یه جورایی دوس دارم این روزهای آخر سال تموم نشه ! نمی شه محمود یه کاری بکنه این تعطیلات عید هی عقب تر بیفته !؟  مثلن اردیبهشت بشه اول سال ! اصلن بیاد همه سال آینده رو تعطیل اعلام بنماید !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 17:3  توسط مهدي  | 

 

دیروز

دیروز به اتفاق یک عدد فرناز و یک عدد کفشدوزک پس از مراسم همدیگر رو تحویل گرفتن و خوردن چای و کیک به حساب فرناز ( البته اگه من می دونستم قراره اون حساب کنه حتمن چیزای دیگه هم سفارش می دادم ) رفتیم به کتابفروشی و من به نیت ۴ روزی که مسافرتم ۴ تا کتاب گرفتم ( البته اینا  دیگه به حساب خودم بود ! ) خلاصه خوش گذشت بسی 

امروز

حالا من با یه دونه نقاش خیابان چهل و هشت و یه دونه یادداشت های شخصی یک سرباز و یه در قند هندوانه و یه بیگانه می خوایم پنج تایی  بریم تبریز ماموریت !   علی رغم میل باطنی به کلماتی مثل جاده و خیابان و قطار و ...  راستش این یکیش رو دارم زورکی میرم ... ولی خوبیش اینه که این  ماموریت رو که برم و بیام دیگه این آقای رئیس جدید پشت گوش خودشو میبینه و منو محل کار نخواهد دید تا بعد از تعطیلات عید ! یعنی خوابای بدی براش دیدم !

     

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 17:43  توسط مهدي  | 

 

امشب دلم گرفته بود ، اومدم اینجا که بنویسم ، بعد اتفاقی چشمم خورد به  نوشته  این خانم و غافلگیرم کرد ، این حرفها انگار مونده بود تو دلم ! 

می خواهم زندگی را خیابان فرض کنم:
زندگی را که خیابان فرض کنی، دیگر عبور آدمها برایت مساله نمی شود. می پذیری که گاهی دور و برت ازدحام می شود و مجال تنفس را از تو می گیرد. گاهی هم دریغ از صدای پایی، هرچند ناآشنا، که از تنهایی ات بگذرد. زندگی را که خیابان فرض کنی یعنی پذیرفته ای که به بودن و نبودن، به نیامدن ها و نماندن های آدمهایت گیر ندهی.
زندگی را که خیابان فرض کنی , یعنی دانسته ای درست همان وقت که هر تکه از سنگفرشت زیر شلاق رگبار ضربه می خورد تنها می مانی. که درست همان وقت که نیازمند شنیدن صدای آشنای پای دوست هستی، خالی می شوی.
زندگی را که خیابان فرض کنی , یعنی فهمیده ای که هیچ خیابانی به خودش حق نمی دهد عابری را به خود بخواند...یعنی آرام و شکیبا می ایستی تا مگر رهگذری اراده کند از تو بگذرد
 
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 23:22  توسط مهدي  | 

 

حواسم هست که اومدی اسفند جان ! اگه تا الان فرصت نشد اینجا چیزی بنویسم برات دلخور نشو ، می خواستم غافلگیرت کنم ! حواسم هست که اومدی  و این روزها بلندتر از همیشه می خندم ، و  عمیق تر از همیشه نفس می کشم ، دلم هواتو کرده بود خیلی و چقدر خوبه که اومدی  ... حالا صبح با لبخند چشام رو باز میکنم و همین که میرسم به اتاق کار اول میرم سراغ پنجره و بازش میکنم که اتاق پر بشه از تو ، حالا شوفاژ های خونه رو هم بستم که فقط هوای تو تو خونه باشه ، حالا شبا هی دنبال بهونه میگردم بزنم  بیرون ، بیام تو کوچه ، بعد میبینم رسیدم مغازه علی آقا ، یه چیزی میخرم  ( اصلن مهم نیست چی ) بعد میام خونه ، دوباره آخر شب دلم میخواد گشنم بشه یا سیگارم تموم بشه که دوباره بیام تو کوچه ! حالا علی آقا هم بسته باشه مهم نیست ، تو که هستی ! حالا شبا یه کم سرد میشی هم مهم نیست ، اینجوری بیشتر لمست میکنم ! تازه شاید توی یکی از همین روزهات عاشق شدم !

 حواسم هست که اومدی ماه عزیز من ... 

 

 پ.ن : خب من متولد اسفندم !

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 21:5  توسط مهدي  | 

 

فقط یک بار زندگی کردن مانند هرگز زندگی نکردن است !

بار هستی ـ میلان کوندرا

 

۲-  هیچ چیز توی قطار بیشتر از کتاب خوندن به آدم نمی چسبه ! البته به جز سیگار کشیدن ! و چایی خوردن ! و خوابیدن !! ( خب معنی هیچ چیز رو هم فهمیدین ) ، اهواز خوش گذشت ، کارامون رو تونستیم انجام بدیم ، هوا هم بهاری بود البته دیروز صبح که از هتل اومدیم بیرون اولش فکر کردم که هوا مه آلود هستش ولی خیلی زود متوجه شدیم که این مه نیست و خاکه ! میگفتن یه روزایی از آسمون خاک می باره ! مدارس رو تعطیل کرده بودن ... خلاصه روز آخری حال گیری شد ، ولی کلن خوب بود ...میزبان ما که ما خیلی زود به اسم کوچیک صداش کردیم وقتی توی ایستگاه اومد دنبالمون هنوز سوار ماشینش نشده بودیم ، شروع کرد به تعریف کردن یه جوک و من همونجا فهمیدم که روزهای خوبی خواهیم داشت ! هتل ما چسبیده به کارون بود ... کارون هم خیلی ساکت و آروم واسه خودش می رفت ! شب میتونستی بیای کنارش روی یه صندلی بشینی بدون اینکه مزاحمتی برای هم داشته باشین ! تو به هر چی دلت میخواد فکر کنی اون هم همچنان آروم و ساکت واسه خودش بره و تموم هم نشه !

خلاصه خوش گذشت و دیگه داشت یه کم دلم تنگ می شد که برگشتم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 14:39  توسط مهدي  |