اي نگاه تو سرشار از عطر مهمان نوازي زير باران بي رحم اين عشق هاي مجازي
كي تنور گلوي تو مي خواند آواز آتش كي مرا در لهيب نفس هاي خود مي گدازي
كي به آواز آتش صداي مرا مي گشايي كي به مضراب خنجر گلوي مرا مي نوازي
كي قدم مي نهي در سكوت غريبانه من كي به هم مي خورد نظم اين روزهاي موازي
مي توانستي اي كاش از من سراغي بگيري مي توانستي اي كاش از من شهيدي بسازي
پ.ن : محرم سال ۸۰ توي دانشكده يه شب شعر برگزار كرده بوديم ،عبدالجبار هم اومده بود و اين شعر رو برامون خوند ... خودش رو و شعرش رو دوس دارم
پ.ن۲ : در مورد شاعر توضیحات فرناز رو داخل کامنت دونی بخونید ، این هم اضافه کنم که بعضی از ترانه هاش رو شما احتمالن گوش دادید مثل ( خوش به حالت کبوتر هرجا بخوای پر می زنی ) و همچنین کاست از تو دورم با صدای فریدون همه ترانه هاش برای کاکایی هستش
آنكه مي گويد
مي ميرم برايت
دروغ مي گويد
دروغ مي گويد
آنكه مي گويد
مي ميرم برايت
من راست مي گويم
من
كه زنده ام براي تو !
پ.ن : اينو يه روزي يه جايي از يه كسي شنيدم كه يادم نيست !
مدتهاست كه با خودم كنار آمده ام و با زندگي و با آدمها ! هنوز براي آموختن و تجربه كردن خيلي بچه ام ولي يك بچه باهوشم ! باهوش يعني حواسم هست ! و بعضي اوقات هم كه حواسم نيست يعني آن موقع دلم نمي خواهد دو دو تا چهار تا كنم يعني ميخواهم حواسم نباشد ! يعني قرار نيست همه هميشه در همان قالبي باشند كه پيش بيني مي شود و همين طور اتفاقات و همين طور خودم ! خودم را ولي ميتوانم اين جوري معرفي كنم :
برداشت اول : در اين برداشت من يك آدم موفقم ، تحصيلكرده ، اجتماعي ، موثر ، مهربان ،دوست داشتني ، ساده ، حواس پرت ، شاد و... معمولن آدمها در ابتدا با اين تصوير از من آشنا مي شوند ، با كمي اختلاف زماني ،
برداشت دوم : آنهايي كه نزديكتر مي شوند تغير برداشتشان را مي شود به وضوح ديد ! اولين تعجبشان بر مي گردد به تنهايي من ، حتي زماني كه عشق در زندگيم بود ، بعضي وقتها ميل من به تنهايي كلافه شان ميكند ، يك سري ميگذارند به حساب بي معرفتي ، يك سري به حساب غرور ، يك سري به حساب بي علاقگي و ... و معمولن هم هيچ كدام نيست ، همه آدمها بعضي وقتها نياز به تنهايي دارند ، و شرايط زندگي من جوري است كه ميتوانم اين تنهايي را داشته باشم ، تنهايي وقتي اختياري باشد آزار دهنده نيست ، يعني وقتي هر وقت خواستي ميتواني تنها نباشي ، اين تنهايي آرام بخش است . در اين برداشت من يك آدم بي نظمم ، كه خدا خيلي دوستم داشته كه تونستم به اينجا برسم ! ( البته خودم هم واقعن به اين جمله اعتقاد دارم ) ولخرجم و بي حساب كتاب ، بد قولم ، بي خيالم ، كم حوصله ام ،
برداشت سوم : نمايش اين برداشت سخته ! اين برداشت دقيقن من هموني هستم كه هستم ! جدا از تصورات درست يا نادرست ديگران ، هموني كه الان داره اينجا مي نويسه ! در اين برداشت من دقيقن نمي دونم از زندگي چي ميخوام ، فقط ميدونم كه بايد ادامه بدم ، عاشق ناشناخته هام، و منتظر اتفاقات خوب ، از فيلم هايي كه نميدونم آخرشون چي مي شه يا اونجوري كه فكر مي كردم نمي شه لذت ميبرم ، از آدمهايي كه حرفي براي گفتن دارند اصلن خسته نميشم ، از كتابهايي كه يك تصوير جديد بهم ميدن لذت ميبرم ، از احمدي نژاد بدم مياد ! دوس دارم يه عشق ماندگار داشته باشم ، آدمها رو با تمام اون چيزي كه هستن دوس دارم ...
اين تصوير سوم مهمترين تصوير از زندگي آدمه ، مدتهاست كه درگير اين برداشت سومم ، و از اين بابت خوشحالم ، با آدمها و تصوراتشون از من كنار اومدم يعني خودم رو خلاص كردم، فكر ميكنم اسمش بلوغ باشه ، البته من هنوز بچه ام ولي بچه اي كه ميخواد بزرگ بشه و اين خيلي خوبه ! آدمهاي زيادي رو ديدم كه تمام عمر در همون تصوير اول يا دوم موندن و دست و پا زدن و تمام عمر با تصورات ديگران از خودشون زندگي كردن و مردن ! ...
۱- آیا می دانید کدام کشور دارنده بیشترین منابع گاز در دنیاست !؟ جواب : همون کشوری که اول زمستون نصف بیشتر مردمش دچار کمبود گاز شدن !!!
۲-در تاریخ خوانده ایم که حجاج که یکی از حکام ظالم بوده به یک پیرمرد میگوید : دیدی که به یمن حکومت ما امسال هیچ گونه خشکسالی نداشتیم .و پیرمرد جواب می دهد که این از عدالت خداوند به دور است که دو بلا را در یک زمان نازل کند !
۳- مثل اینکه خداوند هم با گذشت زمان تعریفش از عدالت عوض شده چون از وقتی احمدی نژاد اومده بلایی نيست که سر این ملت نیومده باشه !
پ.ن : خواستم برم تو حس زمستون و برف و چايي داغ و كنار پنجره و شعر و خاطرات روزهاي برفي و حس خوب اين روزها و ... اما اين قدر اين چند روز فلاكت مردم رو ديدم كه حسمون به كلي پريد !
اين روزها كه نيستي دوستت دارم بيشتر از هر زمان ديگر بيشتر از آن روزها كه عاشقت بودم كه بودي
حالا دوباره برايت شعر مي گويم مثل آن روزها يادت هست ؟
" از پگاه پلك تو به شعر رسيده ام بانو "
اين روزها كه نيستي پشت اين بغض خسته پنهان مي شوم كنار پنجره اي كه مي ايستادي مينشينم و مي شمارم اين روزها را
كه نيستي
۱- ماموريت اصفهان تبديل شد به مسافرت ! اون هم به اصفهان و شيراز ، شهر هاي مورد علاقه من ، خوش گذشت خيلي ، دلم براي سي و سه پل و حافظ و تخت جمشيد تنگ شده بود ... اصفهان هوا سرد بود ولي شيراز ميگفتن كه مدتهاست بارون نباريده ، تو اين موقع از سال هوا خيلي خوب بود . نعمان هم با همه بي شخصيت بازيهاش ! سوژه خوبي بود براي خنده .
۲- يك نمونه از فيلم هاي نعمان : با وجودي كه اولين بار بود اومده بود شيراز ولي همچين كه از دروازه قرآن رد شديم چنان ژست شيرازي به خودش گرفته بود كه انگار بيست سال اينجا زندگي كرده ... يه روز بيرون باغ ارم كنار تابلوي راهنماي شيراز وايساده بوديم و داشتيم نقشه رو نگاه مي كرديم كه يهو نعمان از پشت سرمون اومد و چند بار گفت : پليز ! و ما رو كنار زد و روبروي تابلو وايساد ، من كه همچنان تو كف اين پليز گفتن نعمان بودم پشت سرم رو نگاه كردم ديدم سه تا خارجي وايسادن ! دوستم به نعمان گفت دنبال چي مي گردي ؟ گفت : اينا ميخوان برن مقبره سعدي ميخوام بهشون نشون بدم ! ( حالا خودش تا به حال سعدي نرفته بود ) به دوستم گفتم اين بدبختا الان به جاي سعدي سر از قبر عمه نعمان در ميارن ... خلاصه كلي خنديديم و تا آخر سفر هر وقتي چيزي از نعمان مي خواستيم آخرش يه پليز هم اضافه مي كرديم !
۳ـ هر كدوم از اون مكان هايي كه بالا اسم بردم يه حس خاصي بهم ميدن ... هر وقت مي رم تخت جمشيد يه احساس غرور خط خطي شده پيدا مي كنم ... توي مدرسه و كتاب هاي تاريخ تصوير بدي از پادشاهان گذشته ايران رو به ما نشون دادن ... اين تصوير بد تا مدتها پيش همراه من بود ... حالا وقتي ليست بلند كشورهايي كه به پادشاهان هخامنشي ماليات ميدادن رو ميبيني و مقايسه ميكني با وضعيت الان ، آدم نميدونه احساس غرور بكنه يا حسرت ! ...
۴- دلم براي دنياي مجازي تنگ شده بود و براي همه شما ... و براي تهران ... كه امروز اومدم ديدم چه عروسي شده با اين همه برف ...
امروز مي خوام شما رو با يكي از چهرهاي ماندگار ! محل کارم آشنا كنم ... اسمش نعمان هست . شايد تا حالا اين اسم رو نشنيده باشيد ... حق داريد چون من هم تا حالا نشنيده بودم ... نعمان از اول كه اومد پيش ما به عنوان راننده اومد ... بعد از اونجايي كه علاقه مند بود به كارهاي كامپيوتري و من هم در بدر دنبال آدمي مي گشتم كه كارهاي تايپ و ... رو برام انجام بده شديدن از اين علاقش استقبال كردم و نعمان كه اعتماد به نفس فوق العاده اي به تواناييهاش داره خيلي زود تبديل شد به يك كاربر حرفه اي كامپيوتر ! البته با حفظ سمت ! و جالبه بدونيد رييسمون چند وقت بعد كارهاي دبيرخانه و بايگاني و از اين حرفها رو هم سپرد به نعمان ، البته باز هم با حفظ سمت هاي قبلي ! ... خلاصه حالا بعد از گذشت يكسال آنچنان جايي براي خودش باز كرده كه حالاديگه همه اين رو ميدونن كه هر كه با نعمان در افتاد ور افتاد ! حتي اگه يه مهندس با ۲۰ سال سابقه باشي ! ... در ارتباط با اون اعتماد به نفس فوق العاده به تواناهيهاش ! اين رو بگم كه اصولن شما هيچ وقت نميتونيد يك بحثي رو جلوي ايشون انجام بديد و ايشون هم ساكت بشينن ... هر چقدر هم كه بحث شما تخصصي باشه نعمان يهو مثل اين اساتيد دانشگاه كه سالها تجربه دارن میاد وسط حرفت و شروع می کنه به صادر کردن نظریات مهندسی که دود از کله شما بلند می کنه ! ... خب بهتره یک مروری داشته باشیم به زمینه های تخصصی ایشون : برق ، کامپیوتر ، مکانیک ، عمران ، معماری ، موسیقی ، سیاست ، پزشکی ، ازدواج ، انسان شناسي ، روان شناسي ، انرزی هسته ای و ... خلاصه كليه علومي كه تاكنون بشر موفق به اختراع آن شده و يا نشده است !
يكي از دلايل زنده بودن من سرو كله زدن با اين موجوده ! ... و جالبه بدونيد عليرغم اينكه رابطه ما شديدن موش و گربه است ولي من اگه يك روز نعمان رو نبينم همه كاملن متوجه افسردگي مزمن من ميشن !
حالا تصور كنيد كه من هفته آينده به اتفاق نعمان دارم مي رم ماموريت اصفهان ! و من ۳ شبانه روز بسيار هيجان انگيز را در پيش خواهم داشت ... جالب تر ميدونيد چيه ؟ با اينكه ما هميشه اين ماموريت ها رو با هواپيما ميريم ولي من هر دو پايم رو كردم توي يك كفش كه الا و بالا بايد با ماشين شركت به رانندگي نعمان برم ! و بالاخره هم مجوزش رو گرفتم !...
پ.ن : نعمان به ضم نون و سكون عين تلفظ مي شود ... و بنا به ادعاي خودش به معني گل شقايق ! مي باشد ... حالا چه جوري گل شقايق شده اسم يك مرد من ديگه نمي دونم !
زمستان كه مي شود ياد گرماي خانه مي افتم كه بايد آنقدر گرم باشد كه همچنان بتوانم شلوارك بپوشم و تي شرت ! ... و اگر دلم خواست گاهي پنجره را باز كنم سرم را بيرون بياورم سري به سرماي آن طرف پنجره بزنم و تعارفش كنم به داخل اتاق ! ... زمستان كه ميشود دود سيگارم چند برابر مي شود ، نميداني اين دودي كه بيرون ميزني بازدم هوايي است كه دم كردي يا دود سيگاري است كه پك زدي يا هردو ! ... زمستان كه مي شود فروغ ميخوانم كه در آستانه اين فصل سرد تنها ... و اخوان كه سرما سخت سوزان است ... زمستان كه مي شود عبور فصل ها را جدي تر ميگيرم كه در انتهاي اين فصل به دنيا آمده ام ... زمستان كه مي شود به سرخي گونه هاي تو فكر مي كنم كه عاشق تر مي شدي و حرارت چشمانت كه بيچاره ام ميكرد ! ...
زمستان كه مي شود روزهايم كوتاه تر است و من مي توانم از تمام اين آدمكها زودتر بگريزم به خانه برسم و به شب كه ميهمان اين روزهاي تنهايي من است سلام كنم و در آغوشش آرام بگيرم ...