برداشت اول
امشب باران آمد... مثل تمام باران هاي اين فصل عاشقانه لذت بردم ...مثل تمام شب هاي باراني خيس شدم ... سيگار كشيدم ... خيس شدم ...شعر خوندم ... خيس ... سيگار ...
برداشت دوم
امشب باران آمد ...كنار خيابون آدم هايي رو ميديدي كه مدتها منتظر ماشين بودن ... زن و مرد ... خسته و خيس .. بنا به يك قانون نانوشته تاكسي ها درست وقتي بهشون احتياج ضروري داري خالي از كنارت رد ميشن ... حالا كه بنزين نيست كه ديگه بدتر ... خيلي ها امشب اذيت شدن ... انگار خدا يه چيزي ميدونست كه بارونش رو دير فرستاد !
برداشت آزاد !
...
اين زندگی آدم را تلخ ميكند
و تو بايد شيرين باشي
اما نيستي ...
خودتون بگرديد دنبال شاعرش !
از آخرين باري كه گفتم ديگه بهت زنگ نميزنم و زنگ نزدم دو ماه گذشته ... واين يعني اينكه ايندفعه ديگه مثل دفعات قبل نيست ... نه اينكه ديگه دلم برات تنگ نميشه ... نه اينكه يه موقعي گريه م نميگيره ... نه اينكه ديگه توي اينباكس موبايلم دنبال مسيج هاي گذشته هاي نه چندان دور نميگردم ... نه اينكه اين هواي پاييزي دلم رو هواييت نميكنه ... نه اينكه سيگارهام كمتر شده ... نه اينكه يكي ديگه اومده جات رو گرفته...
اما ايندفعه ديگه واقعن با نبودنت كنار اومدم ...
اين چند روز حسابي در گير كار بودم ، دو سه روزش رفته بوديم ماموريت(علامت جمع بخاطر احترام ويژه ايه كه براي خودم قائلم ! ) ، زندگيم افتاده روي دور تند با دامنه نوسانات بالا ، ديروز صبح وقتي از خونه اومدم بيرون ، هنوز توي كوچه بودم كه متوجه شدم موبايلم رو خونه جا گذاشتم ، اولش خواستم برگردم ورش دارم بعد انگار يه جرقه توي مغزم زد ، خيلي آرام و شاد به راهم ادامه دادم و بي خيالش شدم ، يك روز بدون موبايل رو تجربه كردم ، هر چند مجبور بودم شب غر زدن يه عده رو تحمل كنم ولي واقعن روز آرام و متفاوتي داشتم ، شب كه برگشتم خونه دقيقن ۷۴ تا ميس كال داشتم ( براي خودش ركورديه) ... خب من چكار كنم !وقتي زندگي با سرعت سرسام آورش گازش رو گرفته و داره ميره آدم يه موقع تصميم ميگيره برای یک روز هم که شده در دسترس نباشه... شدیدن دلم برای حرکات اسلوموشن زندگی تنگ شده ...
پ.ن : جهت اطلاع دوستان و رفع هر گونه متلک ! عرض کنم این تلفن ها همگی کاری (کارفرما ،کارگر، طلبکار و ... ) بودند ، وگرنه کی با ما چکار داره !!
جدي : اتفاقن يكي از مشكلات ماها اينه كه زندگي اجتماعي و زندگي خصوصي مون هيچ تعادلي با هم ندارن و اين رنج است ...
اين روزها ، روزها توي شلوغي اين شهر گم ميشم و شب ها توي خلوت خونه با تنهاييهام چاي درست ميكنم دوش ميگيرم تلويزيون را روشن نميكنم ! به وبلاگ ها سري ميزنم و ميخوابم ! اينگونه روزگار رو ميگذرونم ، البته توي اين داستان تنها نيستم ، همه آدم هاي اين شهر چند ميليوني همين قصه رو كم و بيش تكرار ميكنن صبح ها همه همديگه رو ميبينيم هر كي راه مي افته بسمتي و دنبال كاري ، فرقي نميكنه بزرگ و كوچيك ، پيرمرد هشتاد ساله با تاكسي پنجاه سالش مسافر ها رو مي رسونه و بچه هاي هفت هشت ساله توي صف اتوبوس مدرسه ميزنن تو سرو كله هم و سريال ديشب رو هزار براي هم تعريف ميكنن و البته همشون هم ديدن ... روز با تمام سرو صداش با تمام دودش با تمام ازدحامش آدم ها رو به شب ميرسونه ... كمي تا قسمتي خسته كلافه خوشحال غمگين ... زياد فرقي نميكنه ، نه خوشحالي اين روزها ديگه قند توي دلمون آب ميكنه و نه غمگينيش خيلي رومون اثر ميزاره ، حكايت اين روزهاي ما چيزي شبيه زندگيه ، شبيه خنده ، شبيه گريه ، شبيه تنهايي ،شبيه دوستي ، شبيه خوشبختي ... شبيه آدم هايي شديم كه روزها توي شلوغي اين شهر گم ميشن و شبها با تنهاييهاشون ميخوابن ... !
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونان که بايدند
نه بايد ها...
مثل هميشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض مي خورم
عمري است
لبخند هاي لاغر خود را
در دل ذخيره مي کنم :
باشد براي روز مبادا !
اما
در صفحه هاي تقويم
روزي به نام روز مبادا نيست
آن روز هر چه باشد
روزي شبيه ديروز
روزي شبيه فردا
روزي درست مثل همين روزهاي ماست
اما کسي چه مي داند ؟
شايد
امروز نيز روز مبادا باشد !
* * *
وقتي تو نيستي
نه هست هاي ما
چونانکه بايدند
نه بايد ها...
هر روز بي تو
روز مبادا است !
و قاف
حرف آخر عشق است
آنجا که نام کوچک من
آغاز میشود !
...
قیصر امین پور
امروز
بدون اطلاع قبلی
رفت
...
با يكي از دوستام ( كه شريك كاري هم هست ) اختلاف اساسي پيدا كردم ، اونقدر كه به كشتنش هم فكر كردم(فقط برای چند ثانیه ) !!! تازه دارم ميفهمم اين قاتل ها اصلن آدم هاي غير طبيعي نيستن ! بعد كه آروم تر شدم تصميم گرفتم از راه صحبت مساله رو حل كنم ، امروز پس از ۳ روز مخاصمه بهش زنگ زدم ، ديدم هنوز ميتونيم دوستاي خوبي باشيم واين مشكلات كاري رو حل كنيم ، قرارشدكه بشينيم صحبت كنيم ، خيلي خوشحال شد و من بيشتر از اون ... هنوز هم از دستش خيلي عصبانيم ولي ديگه به كشتنش فكر نميكنم ! حالا هم ميخوام برم با هم ناهار بخوريم ! آدم ها همزمان چقدر ميتونن دوست و چقدر ميتونن دشمن باشن ...
پ.ن : باور كنيد من توي عمرم حتي به كشتن يه گنجشك هم فكر نكردم !
خوشحال باشم يا ناراحت از اين همه اومدن و رفتن !؟ اونايي كه رفتن چرا اومدن !؟ و تو هم اگه قرار ه يه روز نباشي چرا مياي اصلن ؟ و من چرا خسته نميشم !؟ و من قرار ه توي لغت نامه خاطراتم چند اسم ديگه اضافه بشه !؟ چند اسم ؟ چند عشق ؟ چند شب ؟ چند پاييز ؟ چند ... حالا نوبت توئه ...
نقطه دوباره سر خط ! ...دوباره سلام ... دوباره ميخواستم ببينم وقت داري بريم بيرون ... دوباره راستش من به اين رشته شما خيلي علاقه دارم ... دوباره اين روسري خيلي بهت مياد .. دوباره تو چقدر دختر خوبي هستي ... دوباره تا حالا كسي بهت گفته چشات چقدر قشنگه ...دوباره دارم بهت عادت ميكنم ... دوباره دلم برات تنگ شده بود اين چند روز ... دوباره دوست دارم ... دوباره فكر نميكردم يه روز اينجوري عاشقت بشم ... دوباره ميخوام هميشه با هم بمونيم ... دوباره با اين كارت از چشمم افتادي ... دوباره من فكر ميكنم ما بدرد هم نخوريم ... دوباره اصلن ميدوني چيه من در مورد تو اشتباه كردم ... دوباره بهتره ديگه با هم نباشيم ... دوباره خداحافظ !!
حالا دوباره پاييز شده و من دوباره عاشق ... نميدونم اين چندمين پاييزه كه عاشق مي شم و نمي دونم پاييز ديگه قراره دوباره اين سوال رو از خودم بپرسم!
اما خواهد افتاد
و به همين نيافتاده سنجاق ميشود
تعجب نكن اگر آن افتاده ما بوديم
حالا هم كه نيافتاده تعجب نكن
هر اتفاق نيافتاده خود اتفاقي است
محمد علي بهمني