عاشق این صحنه از فیلم آواز قو هستم که آخر فیلم جمشید هاشم پور ( در نقش یک افسر آگاهی به اسم فتاح ) به بهرام رادان که چند تا از نگهبان های مرزی ترکیه رو گروگان گرفته و داره خودش رو به کشتن میده ، میگه : بکش تو خاک خودمون !
و رادان با بغض فریاد می زنه : خاک من کجاست فتاح !؟
فکر میکنم سرعت گردش زمین اومده باشه پایین ! یعنی ممکنه زمین از چرخیدن خسته شده باشه ، این روزها خیلی آروم دارن می گذرن ... یواش یواش با سرعت حداکثر ۳۰ کیلومتر در ساعت ! یعنی خرامان خرامان ! یعنی دنده رو گذاشتن روی دو !
چیه ؟ قبول ندارید خودتون اندازه بگیرید ! به من چه اصلن !
شنبه نوشت : آقای تهران امروز دست خانم بهار رو گرفته بود و جای شما خالی کلی با هم حال نمودند ! صبح با یه هوای دلپذیر و یه نسیم خنک شروع شد بعد نم نم باران بهاری با ابرهای سفید و آسمان آبی و یه موقع هایی هم خورشید طلایی یه معجونی درست کردن که بیا و ببین ! این ماجرا تا لحظه مخابره خبر همچنان ادامه دارد !
تعریف مهندس کافی رو خیلی شنیده بودم ولی امروز که باهاش یه جلسه داشتیم اون تعریفها رو مشاهده کردم ! جدا از اینکه توی کارش خیلی وارده با این همه سابقه ای که داره و اینکه اصولن از اون مرداییه که آدم با دیدنش آرزو میکنه که کاش من هم یک سبیل داشتم ، خیلی رک و راحت حرفش رو می زنه و مستقیم میره سراغ اصل موضوع ، توی حرفاش هم چند بار به این مساله اشاره کرد که اجازه بدید با هم رک باشیم . یه جایی هم گفت : مشکل ما ایرانیها اینه که با هم راحت نیستیم و همش دلمون می خواد که با استعاره و تشبیه حرف بزنیم و هی نگرانیم که حرفامون به کسی بر نخوره .
شما ایرانیها رو نمیدونم ! ولی من یکی که واقعن این مشکل رو دارم ... گاهی گفتن یه جمله ساده میشه واسم عذاب ... حالا اگه دوستت دارم باشه که میشه یه پروژه چند ماهه با ریسک بالا که ممکنه هیچ وقت هم به مرحله تولید نرسه !
قاعده اصلی :
فرقی نمیکنه چی باشه ... کجا باشه ... کی باشه ...هر مردی میتونه هر زنی رو تور کنه ! فقط تور مناسب لازم داره ...
خواهر : یعنی تو همه این فیلم ها رو دیدی !؟
برادر : خب همشون رو که نه ولی بیشترشون رو دیدم ، بذار یه فیلم خوب بذارم ببینیم
خواهر : آها راستی این مبل هات هم خیلی قشنگن
برادر : بله دیگه ما خوش سلیقه ایم آبجی ، بذار از این فیلم هایی که خودم ندیدم ببینیم
خواهر : خب بسه دیگه بیا یه ذره جدی حرف بزنیم
برادر : جان !؟ مگه تا الان شوخی میکردیم !؟
خواهر : آخه این چه وضعیه !؟ کاش اینقدر که دنبال فیلم دیدن بودی ... بشین یه فکری
واسه زندگیت ...این همه دختر خوب ...
برادر : آها پیدا کردم ! این فیلمش باید قشنگ باشه ، در مورد جنگ جهانی دومه
خواهر : ما رو باش رو دیوار کی یادگاری می نویسیم !
برادر : چقدر خوب کردی اومدی !
پ.ن : مکالمات بالا وقتایی که خواهرم میاد پیشم یا من میرم پیشش معمولن بینمون شکل میگیره ، با اندکی تغییر در مقدمه و پایان ! خواهر ساده و زبل و دوس داشتنی من !
باز هم پ.ن : لازم به گفتن نیست لابد که در حال حاضر من تمیز ترین و مرتب ترین مجرد دنیا هستم تا اطلاع ثانوی ! و این هم هیچ ربطی به اومدن خواهرم هم نداره لابد !
سالها پیش توی یک محفل هنری از یه دوستی شنیدم که : تو رو خدا سعی کنید هیچ وقت هنرمند درجه دو نباشید ! قبل تر از اون از شریعتی در مورد رنج متوسط بودن خونده بودم و اینکه بهتره یا اون بالای بالا باشی یا پایین پایین ، درجه دو بودن ، متوسط بودن ، مثل همه بودن ، هر از چند گاهی مثل یه درد قدیمی میاد سراغم و بهمم می ریزه ، چیزی که همیشه ازش فراری بودم و همیشه هم بهش دچار بودم ، و اینجا " دچار یعنی عاشق " نیست !! یعنی تلخ ، یعنی درد ...
وقتی زندگی آدم های بزرگ رو نگاه میکنی میبینی که هیچ کدومشون زندگی عادی نداشتن ، یا در اوج فقر بودن یا در اوج تنهایی ، یا محکوم به کفر بودن یا دیوانگی ، یا مورد اتهام بودن یا سوژه خنده ... چیزی که ما متوسط ها تحملش رو نداریم ، همین دردهای متوسط را انتخاب میکنیم تا به همین لذت های متوسط برسیم ، آدم های متوسط ، زندگی های متوسط ، عشق های متوسط ، هنر های متوسط ، دردهای متوسط ، آخرش هم تمام افتخاراتمون توی زندگی محدود میشه به چند تا لوح تقدیر،افتخاراتی از جنس هزار آفرین هایی که کلاس اول ابتدایی بهمون دادن ( من هنوز هزار آفرین های دوره ابتداییم رو دارم ! )
می دونی ! گاهی دلم میخواد همه این مناسباتی که با زندگی برقرار کردم رو بهم بریزم ! اگه بالا رفتن سخته پایین اومدن که قاعدتن باید راحت باشه ! ولی همینشم هم مرد عمل می خواد که ما نیستیم ! ما همیشه متوسطیم !
و سربراه !
چون گنه می کنی اندر شب آدینه بکن
تا که از صدر نشینان جهنم باشی !
یکی بود
یکی نبود
تو بودی و من نبودم
یکی موند
یکی نموند
تو موندی و من نموندم
یکی جا زد و ترسید
یکی گریه یکی خندید
یکی گفت آخر خطه
یکی بغضش تر کید
یکی گفت برو
یکی موند
یکی گفت برو
یکی موند
یکی گفت برو
یکی ... رفت
یکی رفت پشت سرش رو
دیگه هم نیگا نکرد
یکی رفت دستش و تو دست
یکی دیگه گذاشت
یکی رفت و خیلی زود
قربون یکی دیگه شد
یکی رفت... بدجوری رفت
یکی حالا هست
یکی نیست
یکی مونده
یکی رفته
یکی گفت بمون خودش رفت
یکی گفت برو خودش موند
یکی موند و یه کی موند
یکی بود
یکی نبود
یکی بود که دیگه نیست !
می بینی !
حتی اردیبهشت هم نمی تواند
بهانه ای باشد
بانوی سابق !
اردیبهشت سابق !
من سابق !
امروز صبح نعمان بر خلاف همیشه که اولین نفریه که میاد سر کار بعد از دو ساعت تاخیر خرم و خندان وارد اتاق شد ، و من که داشتم به علت ندیدنش دچار افسردگی می شدم گل از گلم شکفت بعد از کلی مسخره بازیه همیشه گی پرسیدم کجا بودی که اون هم بعد از کلی لوده بازی همیشگی ! گفت که رفته بوده دنبال درخواست یک وام سه میلیون تومانی برای خرید خونه ! و وقتی ازش پرسیدم که الان رهن یه خونه معمولی شده بیست میلیون و تو چه جوری با سه میلیون می خوای خونه بخری ، توضیح داد که با این سه میلیون می خواد تو شهرشون یه زمین صد متری بخره و با پنج میلیونی که الان دست صاحبخونشون داره خونه رو می سازه ! و وقتی که با استدلالهای من که داشتم واسش توضیح می دادم که الان هیچ کجای ایران نمیتونه یه زمین رو با این قیمت بخره و بر فرض محال هم اگه پیدا بشه با این پول نمی تونه خونه بسازه روبرو شد شروع کرد به بافتن اراجیف که می شود و می توانم ! و برای اینکه نشون بده که در تصمیمش کاملن جدیه یه نقشه از جیبش در آورد و گفت که این هم نقشه خونه ای که می خوام بسازم و اضافه کرد که طراح نقشه هم خودش بوده و دیشب اون رو طراحی کرده ، جالبه بدونید که خونه مورد نظر دو طبقه بود !
باید اعتراف کنم که در مقابل این همه اعتماد به نفس و برنامه ریزی اقتصادی و هنر معماری و حماقت محض و بی اطلاعی کامل از قیمت مصالح ساختمانی که خداوند متعال یکجا در وجود این آدم نهاده است کم آوردم !
پ .ن : هر چند ، مدتهاست که به این نتیجه رسیدم که جناب خدا به آدمهایی مثل نعمان که یک شبه با نوشتن یک تقاضای وام سه میلیونی ( که به قول خودش ۵ هزار نفر تو نوبت هستن ) شدیدن احساس خونه دار بودن بهشون دست میده ، توجه ویژه ای داره و واقعن منتظرم یکی از همین روزها خبر اتمام ساخت خونه رو از نعمان بشنوم ! به همین دلیل امروز همش داشتم به این فکر می کردم که هشت میلیون به نعمان بدم و اون خونه رو چهار طبقه بسازه !