داداش بزرگه پزشکه و به خاطر همین من ارتباط زیادی با جامعه پزشکی داشتم . یکی از این ارتباط هام دکتر افشینه که دوست نزدیک دوران دانشگاه داداشمه و از همون موقع ما با هم دوستیم و هر از چند گاهی یه سر به من میزنه .این آدم اونقدر خصوصیات اخلاقی جالبی داره که ناخودآگاه بهش علاقه مند میشی . الان هم دو سه روزه که مهمون منه و حسابی دارم از بودنش لذت میبرم .
بعد امروز داشتم پست جدید دکتر رستاک رو میخوندم که گلایه کرده بود بعضیا چون پزشکن و یا وضع مالیشون خوبه بقیه رو آدم حساب نمیکنن و از این حرفها . ناخوداگاه یاد دکتر افشین افتادم که چقدر آدم با محبت و ساده وگیج ! و دوس داشتنیه . اونقدر که گاهی همین سادگیش کار دستش میده . که برام تعریف میکردچطور اون موتوری بی انصاف می خواست برای یه مسیر کوتاه سی هزار تومن پیادش کنه . که فلان آشناشون ازش به عنوان ضامن برای وامش استفاده کرده و بعد پرداختش افتاده گردن اون . بعد درکمال پررویی برای وام بعدی دوباره زنگ زده و دکتر هم که قربونش برم نه تو کارش نیست !
برای آدم هایی مثل دکتر افشین دنیا واقعا جای خطرناکیه . این جور آدم ها رو باید گذاشت توی ویترین . باید یه جایی باشه که حفاظت اینها رو به عهده بگیره که نسلشون منقرض نشه . به نظرم ارزش این آدم ها حتما از ارزش فلان یوزپلنگ خالدار فلان جا خیلی بیشتره !
نمایشگاه کتاب رو سالهاست که نمیرم . ترجیح میدم به جاش برم نشر چشمه و یه کتاب جدید بگیرم . بعد از همونجا بپیچم توی ایرانشهر و توی کافه خانه هنرمندان چاییم رو با کتاب بخورم .اینجوری لااقل توی اون همه دختر و پسر ، تنهایی آدم به چشم نمیاد . مخصوصا اینکه اونجا جدیدا دیگه از این چایی نپتون ها هم خبری نیست و به جاش چایی قهوه خونه ای پدر مادر دار( تفاله دار) بهت میدن . طفلک ما آدمها ، گاهی به تفاله چایی هم دلمون رو سرگرم میکنیم !
سرماخوردگی عزیز ، دوباره اومده یه چند روزی با هم حال کنیم ! بعد اتفاق جدیدی که برای من افتاده اینه که واقعا خونه موندن برام غیر ممکن شده . قبلنا یه روزایی که حال نداشتم و یا شبش رو دیر خوابیده بودم صبح از زیر همون پتو یه پیامک میفرستادم به رییس که یه کاری پیش اومده و امروز مرخصیم . خب اصولا من در طول تاریخ رابطه م با رییسام پدر و پسری بوده ! بعد ولی سه شنبه با وجودی که دکتر برام استراحت نوشته بود با هزار ناز و عشوه پا شدم رفتم سر کار و هی استراحت پزشکیم رو میکردم توی چشم رییس و همکارام که ببینید من چه آدم فداکاریم !
طفلک ما آدمها . گاهی هم باید با سرماخوردگی دلمون رو سرگرم کنیم !
جمعبلاگ از اون کلمه های غریبه بود برای من . یعنی مثلا من نمیدونستم که وبلاگ نویسا وقتی به صورت دسته جمعی میرن یه جا جمع میشن دقیقا قراره چه کار کنن ! یعنی با هم آشنا میشن . با هم دوست میشن . با هم آشناتر میشن . چکار میکنن . خب من تا حالا جمعبلاگ نرفته بودم . یعنی تا به حال بیشتر از سه تا وبلاگ نویس با هم ندیده بودم . کلن آدم قرارای دو سه نفره م تا بیست سی نفره . بعد این پنجشنبه که فرشته بانو گفت بیا جمعبلاگ ، با وجودی که خیلی دلم میخواست برم و معدود بچه هایی که میشناختم رو از نزدیک ببینم ولی وقتی گفت حدود سی نفر میشیم واقعا دچار ترس از جمعیت شدم . آدمهایی که نمیدونستم کین و از کجا میان و اصلا چرا میان و ... اولش وقتی وارد جمعشون شدم مجبور شدم مثل این بچه غریبا بپرسم فرشته کدومتونه !؟ یه جور کمک خواستن بود با صدای بلند که تو رو خدا یکی ما رو تحویل بگیره ! بعد ولی خیلی زود دوست شدم با جمعشون . بس که از اون جمع های ساده و دوس داشتنی بود . من دیر رسیدم به جمعبلاگ . حتی به نظرم بدترین کافی شاپ تهران رو هم انتخاب کرده بودن ! ولی از همه دقیقه هایی که اونجا بودم . از همه آدمای ساده و دوس داشتنی و لبخند داری که اونجا دیدم ، از همه بداخلاقی های کافه چی اونجا ، از پنج هزارتومنی هایی که هی بین بچه ها رد و بدل میشد ، از چایی و کیکی که اونجا با صادق خوردیم ، از فرشته ، آبان آذر، داداش آبان آذر ، خانم پرتقالی ، بنجامین ، مرد جوان ، خانم رستاک ، خانم ستاره کوچک خوشبختی ، و اون آدمای خوبی که اون طرف تر بودن و فرصت نشد بشناسمشون ، از همه اینا یه حس خوب برام موند . یه فیلم کوتاه دوس داشتنی بود جمعبلاگ .
-قرار نبود من در مورد جمعبلاگ بنویسم . پست آخر بنجامین رو که خوندم اومدم براش کامنت بذارم . کامنتم تبدیل به پست شد . بس که این آدم خودمونی و دوس داشتنیه .
- و ممنون فرشته بانو .
حالا که رفته ای ، بیا
بیا برویم
بعد مرگت قدمی بزنیم
ماه را بیاوریم
و پاهامان را تا ماهیان رودخانه دراز کنیم
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت بزنم کنار
بعد
موهایت را از روی لب هایت ...
لعنتی
دستم از خواب بیرون مانده است .
حفره ها - گروس عبدالملکیان - نشر چشمه
از یه جایی به بعد وبلاگ تبدیل میشه به یه دفتر خاطرات بزرگ . که با همه دفتر خاطرات دیگه ای که تا حالا داشتی فرق میکنه . یه روحی داره این دفتر . یه زندگی داره واسه خودش . کلی آدم سهیمن توی این دفتر. آدمهایی که گاهی هویت اینجا میشن . بخشی از خاطره های اینجا. بخشی از دلیل بودن اینجا .
از یه جایی به بعد وبلاگ نوشتن ، تبدیل میشه به بهانه ای برای بودن در میون این آدمها .و من چه دوست دارم این بهانه رو .
باران! باران! دوباره باران! باران!
باران! باران! ستاره باران! باران!
ای کاش تمام شعرها حرف تو بود:
باران! باران! بهار! باران! باران!
قیصر امین پور
رانندگی بدون سیگار و موسیقی برای من هیچ معنی نداشت . یعنی اگه یه روز از من میپرسیدن سه کلمه مترادف رو اسم ببر میگفتم رانندگی سیگار موسیقی . کلمه از این مترادف تر !؟ بعد ولی این تعطیلات باعث شد فکر کنم به کلمه های مترادف دیگری . وقتی موقع رانندگی مادر آدم کنار آدم نشسته باشه (که خب یعنی سیگار تعطیل ) و ضبط ماشین هم خراب باشه باعث میشه اولش با خودت فکر کنی هووم چه مسافرت طولانی ! ولی بعد میفهمی اشتباه فکر کردی . مسافرت با مادر از همه مسافرت های دیگه بیشتر خوش گذشت . بدون سیگار بدون موسیقی .بعد تا دلت بخواد حرف زدیم . آدم بعضی وقتا به هیچ چیز بیشتر از حرف زدن احتیاج نداره ! بعد وقتی داشتم بر میگشتم با خودم فکر کردم روز اولی که بیام اینجا حتما بنویسم که بعضی آدما هستن توی زندگی که میتونن جای تمام کلمه ها رو برای آدم پر کنن . می تونن کلمه های مترادف رو متناقض کنن . میتونن دست ببرن به تمام یافته ها و بافته های آدم . و تا این آدمها وجود دارن دنیا حتما جایی برای زندگیست .
نود بیشتر از هر چیز دیگه ای سال پر از تجربه های کاری جدید بود .توی زندگیم جای این تجربه ها خیلی خالی بود . خیلی کم رنگ بود . یک مهندس تئوری هیچ وقت به درد هیچ کجای دنیا نمیخوره . نود سال پر از زود خوابیدن بود . شب ساعت ده یازده خوابیدن تجربه لذت بخشی بود در نوع خودش . و بعد از ظهر نخوابیدن یک پیروزی بزرگ محسوب میشد ! نود سال کلاس زبان فرانسه هم بود . یک زبان جدید یک فرهنگ جدید یک لذت جدید. همکلاسیهای جدید . حس دوس داشتنیه درس و مشق .
خب نود سال تداوم غصه های قدیمی هم بود . توی مملکتی که احمدی نژاد در اون حتی زندگی کنه همیشه دلایل کافی برای غصه خوردن هست وای به حال اینکه رئیس اون مملکت هم باشه ! . نود سال دوستان جدید هم بود . مجازی . غیر مجازی . و یک رابطه نیمه تمام که نشد . نود با این زندگی بیشتر کنار اومدم . بیشتر حواسم را پرت کردم ! بیشتر حواس این زندگی را پرت کردم که بی خیال ما باشد ! بیشتر آروم بودم . نمیشه نگفت . نود سال خوبی بود . برای من .
- نود و یک پر از لبخند های واقعی پر از عشق و آرامش برای همه تون آرزو می کنم .
زوج صابر ابر و ترانه علیدوستی یعنی فیلم مورد علاقه من . یعنی نوستالژیه درباره الی . که بیشتر از هر فیلم دیگه ای دوسش دارم و دیدمش . نمیدونم چند بار .سی بار چهل بار ! نشمردم . درواقع امروز هم نرفته بودم انتهای خیابان هشتم رو بینم . رفته بودم دیدن صابر ابر و ترانه . یه جورایی خوشحال شدم از دیدنشون . یه جور واقعی خوشحال شدم از دیدنشون .بعد در ادامه حس جدید سرازیر شدن اشک های من موقع دیدن فیلمها ! اون صحنه ای که ترانه کفش داداشش رو بغل کرده بود فرصت خوبی برای تجربه دوباره این حس جدید بود ! بعله . حامد بهداد هم بعد از گربه های ایرانی هیچ وقت بازیش رو دوس نداشتم . ولی توی این فیلم تا دلتون بخواد دوس داشتنیه . حالا باید سر فرصت بشینیم فکر کنیم این پایان فیلم رو میشه اسمش پایان یک فیلم گذاشت یا نه .
- انگار نمیشه یه فیلم خوب توی این سینما دید و یه گریزی به اصغر فرهادی نزد !
دنیا یه ماشین خیلی بزرگه . ماشین ها هیچ وقت با قطعات اضافی ساخته نمیشن . دقیقا با همون تعداد قطعاتی که نیاز دارن ساخته میشن . برای همین با خودم فکر کردم از اونجایی که دنیا یه ماشین خیلی بزرگه نمی تونم براش یک قطعه اضافی باشم . باید دلیلی وجود داشته باشه که من اینجا هستم .
Hugo - مارتین اسکورسیزی